logo





اهالی خانه پدری (۵)

پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۶ - ۰۴ ژانويه ۲۰۱۸

علی اصغر راشدان

Aliasghar-Rashedan05.jpg
« اول بدوازقهوه خونه یه سینی چای بگیربیار، بعدیه جارووتی روکف چاپخونه واینجاهابکش. این کاراتوکه تندی تموم کردی، حواله کاغذروورمیداری وباچارچرخه، باسرعت اسب میری کاغذارومیگیری میاری. بدوکه کاغذداره ته میکشه. بعدشم میری سراغ حروف چینیت. فس فسوبگذارکنار که داره لنگ ظهر میشه. نبینم تاچشم منودور دیدی بری یه گوشه قایم شی ومثل بولدوزر بیفتی روکتاب، دنیاومافیهاروفراموش کنی و به خودت که اومدی آفتاب عروب کرده باشه باز!اگه اززیرکاراشونه خالی کنی وگوشای کرتوکه همیشه طرف منه وانکنی، این هفته به عوض مزد، میباس سماق بمکی! »
« وارسی کتابفروشیای روبه رودانشگاه بمونه واسه فردا؟ »
« نخیر، یه کم حروف چینیاتوسروسامون که دادی، میری کتابفروشیای روبه رودانشگاهو وارسی وپرس وجو میکنی. ببین هرکدوم چن نسخه از کتابای تازه چاپ شده روفروختن و چن نسخه لازم دارن. پول یاچک کتابای فروش رفته رومیگیری ومیاری. حواستوخوب جمع کن. میدونی که خیلی ازکتاب فروشیاوهمکارای انتشاراتی مون دست بنگاه معاملاتیارو ازپشت بستن. یاروهمین پهلو دستیمون که کتابای خرواری چاپ میکنه، نمونه کاملشه. کاغدی روکه سهم امثال ماست وباهزاربامبول شونه خالی میکنن ونفسمونومیگیرن تابه اندازه نصف یه کتاب کاغذ بهمون میدن، این دلال مسلک که باخیلیاشون سرش تویک آخوره وسبیل همه شونو حسابی چرب میکنه، خروارخروارکاغذمیگیره که خروارخروارکتاب واسه تو آشغالدونی چاپ کنه. هموناروهم چاپ نمیکنه، کاغذزبون بسته روتوبازارآزادچن لاپهنامیفروشه. می گفتی ازآشناهای قدیماته، خودت تعریف کن قبلا چی کاره بوده. »
« صاحب چنتاعیال صیغه ای و عقدیه. خودویه گردان عهدوعیالاش شدن حاجی وحاجیه خانوم! اون وقتاتو سبزه میدون، منوچهری وخیابون فردوسی، دنبال معاملات دلار، سکه وقاچاق تریاک بود. خودتون میدونین که بعدشم مدتاپادوچنتاکتابفروشی وچاپخونه بود.»
« آره، روزای پادوئیشویادمه. اونجورآدم، انتشاراتی این سنخی میشه. یه عده باشرف دست اندرکارانتشارات وفروش کتاب، بیست وچارساعت وسالی به دوازده ماه، تومنگه هزاراماواگر، شب وروزشون یکی میشه. اونقدرزیرفشاروسانسورشون میگذارن که رمقشونومی گیرن. این همه گرونیم کنده مردم روکشیده، همه شدن چندشغله وشبانه روزتفره وسگدومیزنن. همیشه هم هرطرف مخارج کمرشکن زندگی رومیگیرن، بازم ده هاسوراخ وسمبه دیگه چاه ویل هزینه های پرنشده، رودست شون مونده. آدمی که گرفتاریاودربه دریای زندگی روزمره نفسشو گرفته وبه نون شب خود وعهدوحیالش محتاجه، کجاپولش به خریدکتاب میرسه. کونفس ووقت خوندن کتاب. این جوریه که هر روزوازتوهرخیابون وخیابونای روبه رودانشگاه وراسته کتابفروشیاکه میگذری، می بینی کلی ازکتابفروشیاورشکسته وتعطیل شده وساندویچ فروشی، لوازم آرایش، لوازم ساختمان وکاسه توالت فروشی جاشوگرفته! یه عده هزارچهره دین فروش متظاهرم ازکتاب وکتابفروشی فقط دلالی وحق این و اونو چپاول کردن و دزدیشو حفظ کردن ودست بنگاه چیای معاملاتی روازپشت بستن. واسه شونه خالی کردن از زیربارخرده حساباشون، هزارویک بامبول میزنن. »
« بااینهمه کار،کی به کتابفروشیای روبه رودانشگاه میرسم. »
« اگه جیم وغرق کتاب نشی میرسی. بایدهرچی زبون ریزی وحقه بازی توچنته داری جلوشون بریزی رودایره وهرجور شده ازروببریشون! دست خالی حق برگشتن نداری! به قاعده رفع ورجوع کردن ده جوربدهکاریا، چک وپول نگیری و نیاری، بایدهمین روزادراین دکون ودستگاهو تخته کنیم وتمومون سماق بمکیم. چکای برگشتی وموعدرسیده کتاب فروشیاروبایدبه قیمت خونتم شده، ازخرخره شون بکشی بیرون!کاری ندارم، بافحش، کتک کاری ،گریه و آژان کشوندن توکتابفروشی شونم شده، بایدبدهی های عقب مونده شونو نقدکنی وبیاری. یه کم کوتاه بیائی، حق تالیف، کاغذ، چاپ، صحافی، پخش وصدتا پادوی ودربه دریای دیگه رو، از بیخ میزنن زیرش وخم به ابروهاشون نمیارن...»

*
سالای آزگاردنبال این خرده فرمانهاوکارهادویدوانجام داد. عصرهام تو کلاسهای پاره وقت دانشگاه تحصیلش راپی گرفت و تکمیل کرد. لیسانس زبان و ادبیات گرفت. توکارش خبره تمام عیار شد.تمام این سالهاکمترین فرصتی پیدامیکرد، میرفت سراغ خواندن کتاب. فکرمیکردعمرش کفاف خواندن آنهمه خواندنی رانمیدهد، باحرص ودستپاچه میخواند. کتاب نمیخواند، می بلعیدشان. تندخوا نی می کرد. شب تاسپیده دم می نشست ویک رمان پانصد صفحه ای را شروع و تمام می کرد.
همیشه پیاده بودوپول وامورزندگی سواره پیشاپیشش چارنعل میتاختند. هیچوقت نتوانست ازهزارخان دست به دهنی بگذرد. چندرغازیم که از راه پرسه زدن توچاپخانه، انتشاراتی، دفترروزنامه وکتاب فروشیهادست وپا می کرد، فقط شکمش راسیر میکرد. باهزارترفند، ازسروته شکمش میزد. تمام اوقات شب وروزش تودریای پایان ناپذیرانواع نوشته هاغرقه بود. خیلی وقتهاصبحانه، نهاروشامش یکی می شد. شده بوددرازونی قلیانی. تومحل کار، دانشگاه وبین دانشجو هاوراسته کتابفروشیهای روبه روی دانشگاه، به اکبرگبری کرم کتاب معروف شده بود. روزنامه میخوا ند، مجله های هفتگی، ماهنامه وفصل نامه ها رانمیگذاشت نخوانده اززیر دستش بگذرد. جنون خواندن گرفته بود. ازهیچ نوشته ی هنری، ادبی، سیاسی، تاریخی، علمی، جامعه شناسی، فلسفلی، اقتصادی و مارکسیستی نمیتوانست چشم بپوشد. قیافه ش شده بود عینهو مرتاض های هندی. ازخودش پاک غافل شده بود. هرجاپامیگذاشت، غریبه هاروبرمیگرداندند، خودی ها پوزخند میزدندومی گفتند:
«اکبرگبری، انگارخیلی اوضاعت قاراش میشه، چن سال میخوای این کت شلواروکفش پاره پوره روبپوشی! انگارکت شلواره روبه چوب لباسی آویزون کردن! بابایه کم ازاین همه تاتروسینمارفتن بزن وبه سرو وضع ولباست برس! مثلادانشگاه دیده واهل کتابی و تومحافل اهالی هنروادب وسیاست وکتاب برووبیاداری، یه کم به ظاهرت برس ومایه آبرو ریزی نشومردناحسابی! »
« چه کنیم دیگه، مثل بیشترمردم، شب وروزسگدومیزنیم وهمیشه م هشتمون گرونه مونه، خیلی کتاباروهم پول خریدشوندارم، ازکتابفروشاودوستاامانت می گیرم ومیخو نم. چندرغازمزد، شیکمم سیرنمیکنه. مثل شمابچه حاجی وبازاری وبرج سازیاآقازاده وزیروکیلم نشدیم که تو روغن بریانتین وادکلن غرق وتی تیش مامانی بگردیم. »
« ماکه نمردیم اکبراقا، حاضریم همین الان باهم بریم این لباس فروشی بغل دستی وسرتاپا تونونوارکنیم! توفقط یه اشاره کن!اگه رضایت بدی وبعله روبگی، شیشدونگ درخذمتیم! »
« اگه این ول خرجیاروکنین، جواب ننه جونتونوچیجوری میدین! ول خرجی نکنین ترشتون میکنه، پولاتونوبگذارین جلوآینه های متقاطع، صدبرابرمیشه، جون ننه تون! »
اکبرگبری خیلی ازسطرهاوپاراگرافهائی راکه میخواندوبه دلش می نشست وباب مذاقش بود، یادداشت می کرد. سرآخرتمام این یادداشتهاراروورقه های آ- چارتایپ کردو دوتاپوشه ضخیم دوطرفش گذاشت وصحافیش کردوشداولین کتاب نان تافتونی پانصد صفحه ایش. تودانشگاه ودانشجو ها، دنیای مطبوعات وانتشارات، بیشترکتابفروشیای روبه روی دانشگاه، صاحب نام وبه خوره کتاب معروف بود. می گفتندبه اندازه موهای سرش کتاب نشحوارکرده. یواش یواش چیزهائی زیرلب زمزمه می کردومیاوردروکاغذ. این شعرگونه هاراهرازگاه تومجله های ادبی روزچاپ میکرد. تومحافل ادبی، انجمن های فرهنگی وکانونهای کتاب ومجله ونشریات راه پیدا کرد. تو این محافل شعرومطالب ادبی و سیاسی بودارمی خواند. ازهیچ کارقلمی وقدمی تواین محافل کوتاهی نمی کرد. ازهزینه های خوراک وپوشاکش میزدوهرازگاه اندک کمکی به هزینه های لازمشان می کرد. یواش یواش تو این انجمنهاومحافل نام آشنا شد. توجه لباس شخصی هاوعوامل آنچنانی به رفتاروحرکاتش جلب شد. توتاریکی شب، توپیچ خیابانهایاخم کوچه ها، رهگذرهائی تنه هائی بهش میزدند. هرازگاه توباغچه یاجوی کنار خیابان پرت می شد. عده ای دوره ش می کردند، دستش رامی گرفتندواززمین یاتوی جوی، بلندش می کردندو باچشمهای به خون نشسته بهش خیره می شدند، چشم غره میرفتندوتوتاریکیهاگم می شدند. گاهی عده ای چندتاسقلمه وکونه مشت روگرده ش می کوبیدندوتوجهش رابه دسته براق قمه یاهفت تیرشان جلب می کردند. هرازگاه موتور سوارهای سروچهره پوشیده تو کلاه کاسکت، در اطرافش ویراژ میدادند، ویززززمی کشیدندومثل تیرازبیخ گوشش می گذشتند. چندمرتبه بهش تنه زدندوتو جوی پرلجن کنارجدول پرتش کردند...

*

خانه قدیمی پدرش راول نکرد. اخیراراه که میرفت، چیزهائی زیرلب زمزمه می کرد. تصوراتش رابرای مخاطب های خیالیش پچپچه می کرد:
« تموم خاطرات خوش دوران خوشبختیم اینجاست. روزای خوب وشیرینی که جمع خانوادگیمون جورودورهم بودیم. من وبرادرام بچه ومثل بره شیرمست، سرزنده وپرازخنده بودیم، دایم بالاوپائین می پریدیم. مادروپدری دلسوزولبریزازمهرومحبت داشتیم. مادرم قشنگ وشادوبراق وپرجنب وجوش بود. مثل قوئی سفید، دایم سه تاپسرشوزیرپروبالش داشت. پدری نیرومندودرستکارداشتیم. واسه رفاه ماشبانه روزتلاش می کرد. گذشت ومردانگیش زبانزدخاص وعام بود. تواجتماع واسه خودوخونواده ش احترام داشت. پدرومادرمون نسبت به خود، بچه هاوهمه مردم باگذشت ومهربان بودند. توزندگی خانوادگی رفاه وآسایشی معقول، گرم وآرامش بخش داشتیم. ایناکم چیزائی نبود. می شودبه فراموشی سپردشون؟جای اونهمه زندگی به معنی واقع رومیشه ولش کردو رفت!...»
انگار توفانی آمدوچندساله همه چیزرادرهم پیچید، خردوجاروکردوبرد. تمام خاطراتش توخواب وبیداری، مثل پرده سینما، توخاطرش ژره میرفتند. شب وموقع خواب همه این گذشته هاوتکه های دلچسبش راکه مثل تصاویرپیوسته توخاطرش زنده نمی کرد، تاخروسخوان خواب به چشمهاش نمی آمد. خوابهای پراکنده صبحگاهیش هم پراز کابوس های عجیب بود.
باتمام وجود وابسته خانه کلوخی قدیمی پدریش بود. فکرمی کردازآنجا که دورشود، آن خاطرات خوش راازدست میدهدوزندگی پرملال وطاقت سوزمی شود. اصلاوابدا نمی خواست ازجایگاه خوشیهاش دور شود. میخواست هم برود، نمیتوانست. امکان رفتن نداشت. شکم خودراباسختی سیرمی کرد. خانه گرفتن اجاره کمر شکن داشت، اثاث خانه تهیه کردن هزینه داشت. مجبور بودتو خانه کلوخی قدیمی پدریش بماندوزمین گیر شود.
بارها کارش بامردپشم وپیلی به یخه کشی کشیده بود. توخرخره کشی آخری گفت:
« یه هفته بهت مهلت میدم که گورتو گم کنی. نری، میگم بیان ورودی این راهروباریکه رو که به اطاق، دستشوئی، حموم کوچیکه وآشپزخونه فسقلیه منتهی میشه، درشوگل بگیرن. دیگه دیدن قیافه نحست اعصابمو خراش میده. اصلانمی خوام چشمم توچشماو نگاهای وادریده ت بیفته...»
« اینجا خونه پدری منه، کجابرم؟ اونیکه بایدازاینجابره توهستی! من تواین خونه به دنیا اومده م وبزرگ شده م. تموم گذشته وخاطراتم تو این خونه ست، خیال میکنی به همین سادگی تودست وبال توی معلوم الحال، رهاش میکنم ومیرم؟کورخوندی. تادفنت نکنم، هیج جانمیرم. ورودی راهرورو ببندی، کلنگ ورمیدارم وخرابش میکنم. لازم باشه، تموم درودیوارای دیگرم روسرت خراب می کنم وزیرش دفنت می کنم! »
« دست ازپاخطاکنی، یه اشاره می کنم. خیلی ساده، توتاریکی شب، سرپیچ همین خیابون فرعی جلو کوچه، ماشین زیرت میگیره ومیری لای دست بابات، آبم ازآب تکون نمی خوره. گفتم دیگه نباس چشمم توچشمت بیفته، حواستوخوب جمع کن. ننه تم شاهدباشه، من اخطارموکردم. حالاکه روتوزیادی زیادکردی، همین امروزمیدم ورودی رو گل بگیرن. دلم می خواد، بازم جلوم پیدات بشه وپرروئی کنی. ننه تم بدونه، فرداهیچ احد الناسی دیگه تورونمی بینه، این آخرین اتمام حجته! »
« من با این هارت وهورتا، خونه پدریمودست هرسگ وگربه ای نمی سپرم. تاتورواز دنیابیرونت نکنم، ازاینجاپابیرون نمیگذارم. الانم دیرم شده بایس برم سراغ کارم. وگرنه همینجامی موندم تاببینم چی کاری میتونی بکنی. »
ننه اکبرگبری که پیروفرسوده شده وسرودست وچانه ش لغوه گرفته بود، باعجزولابه میانه راگرفت. دست به دامن مردپشم وپیلی شدوگفت:
« مثلا اکبری بچه وجگرگوشه منه. اون دوتارو فراری دادی کافیه دیگه. »
« ضعیفه پاشیکسته، من کی اونارو فراری دادم!اوناخودشون رفتن. واسه خودشون سروسامون وزندگی مستقل درست کردن. وضعشون جوری توپه که ده تای منم می خرن وآزادمی کنن. حرف گوش کردن. معقول بودن ودنبال کاررفتن. بارخودشونوبستن وهرکدومشون واسه خودشون ستونی شدن. این ولگردمفتخوره که پیزی کاردرست وحسابی نداره، تاقیامتم که نباس انگل ماباشه. »
« هرچی باشه، بچه منه. نباس ازخونه پدریش بندازیش بیرون!من وشما که سنی ازمون گذشته، بایس باهاش مداراکنیم وگذشت داشته باشیم. »
« تاکی بچه ست؟ بالای سی ساله روبازم میگی بچه؟ روشو خیلی زیاد کرده. عزوجزای تو نبود، تاحالا اثری ازش نبود. حالام که نگاهش شده مثل نگاه قاتلا، دیگه اصلانباس چشمم توچشمش بیفته. همین وبس. دیگه بحث اضافیم موقوف! الانم میدم ورودی رو گل بگیرن. پیداشم بشه وپرروئی کنه، فردا دیگه اثری ازش نمی بینی، خلاص! »
اکبرگبری بارگهای گردن ورم آورده دادکشید:
« خیلی زودبرمی گردم وورودی روباکلنگ خراب می کنم. خیلیم زورگوئی کنی، پیش ازگم وگورش شدنم، توروراهی سینه خاک میکنم...»
ننه زلزله گرفته اکبرگبری دست به دامن مردپشم وپیلی شد:
« شمابزرگتری، کمی گذشت داشته باش. ورودی روکه گل میگیری، لااقل اجازه بده اون دربسته ته راهرورو که توخیابون فرعی پشتی وازمیشه، دستی به وسرووضعش بکشه، بازش کنه وبکنه دررفت وآمدش. میشه خونه ای جدا، هیچوقتم چشمتون به هدیگه نمیفته...»
« واسه این که اینهمه نک وناله مغزمو سوراخ نکنه، میگم درپشتی توخیابون فرعی رو بازودستیم روسروشکلش بکشن. بشرطی که دیگه هیچوقت جلوم سبز نشه. »
اکبرگبری نعره کشیدوطرف مردپشم وپیلی هجوم میبرد، ننه ش که قضایای پشت پرده رابیشتر وبهتر می دانست، جلوش راگرفت، باعزوجزوگریه راضیش کردکه راهی سرکارش شود.
اکبرگبری هم چشمش به قیافه مردپشم و پیلی که می افتاد، اعصابش متشنج می شد. ازآنهمه سالهابگومگوهای بیحاصل خسته شده بود. تو کتاب ونوشته غرق شده و دربیرون گرفتارگرفتاریهای مهمتر شده بود. دوست نداشت قیافه نحسش راببیند. حال وحوصله بگومگو وخرخره کشی بامردک کله خشک رانداشت دیگر.
شب که برگشت ورودی بسته شده ودرپشت خانه توخیابان فرعی باز وتروتمیزشده بود. واردخانه شد. خانه ای مستقل، بایک اطاق پانزده شانزده مترمربعی، پنج مترراهرو تنگ وتاریک، دستشوئی، مبال ودوشی بالگنچه مانندمربعی شکل زیرش، همه یکجا سرویس نظافتش بود. درکنارش هم جای آشپزی یک نفره ای دوونیم درسه مترمربع داشت. واینجا شدمحل سکونت همیشگی اکبرگبری....

*
باکیف پرکتاب روشانه چپش آویخته، طرف دانشگاه میرفت. توافکاروخیالات خودغوطه میخورد، سرش رابفهمی نفهمی تکان میدادوشعرگونه ای رازیرلب زمزمه می کرد. ازخودواطرافش بریده بود. ناخوداگاه قاطی غلغله دلالهای دلاروارزهای خارجی ضلع جنوب غربی میدان فردوسی شد، بی خیال ازمیانشان میگذشت، اصلا متوجه نبودکه وسط گرداب گردنده دلارفروشهای دوره گرداست که عده ای داد زدند:
« بی پدرمادرابازهجوم آوردن! فرارکنین!....»
عده ای دیگرنعره کشیدند:
« بگیرش! بسته دلارومی بینی تودستش، چش هم بزنی توهفتاسوراخش سربه نیست کرده!مهلتش نده ناکسو! »
نعره های بگیربگیروفراروکن ها، اکبرگبری رابه خودآورد، کنارکشیدکه ازمعرکه فاصله بگیرد. کمی فاصله گرفت وقدم هاش راتندترکرد. چندقدم دور شده بودکه یکی پشت سرش دادکشید:
« اونم که داره درمیره، یکی ازگردن کلفتاشه! بپر، تادرنرفته، خفتشوبیگیر! »
دیرشده بود، تاآمدمتوجه قضایاشود، روزمین افتاده بودوزیرتیپاوپنجه بوکس به خود می پیچید. یکی نعره کشیدوبه دیگری گفت:
« خودشه مادرسگ! این یکی از سردسته هاشونه! کارهمیشه شه! »
« نه بابا، بااین قیافه وهیکل زپرتی سرتاپااستخون خالص، بهش نمیاداین کاره باشه! »
« خودشه تونمیری! گول قیافه ومظلوم بازیشو نخوری آ! مث کف دستم می شناسمش! کیف ورم کرده شو می بینی؟ تمومش دلاره مرگ تو! »
« پس بامشت ولگدوپس گردنی بااین چنتای دیگه تاپائین پله ها خوب خدمتش برس. تو آخرین پاگرد زیرزمینا، بیشترحالشو جامیاریم وتموم سوراخ سمباشو زیرورووخالی می کنیم. »
زیرضربه های بی حساب، افتان وخیزان وسرگیجه گرفته، روکف پاگردطبقه سه یاچهارم زیرزمین آسمانخراش نیمه تمام، نیمه بیهوش ولو شد. یکی بعداززدن دوسه سیلی آبدار، دادکشید:
« هرچی دلاروهرپول خارجی دیگه داری خودت بازبون خوش روکن وتحویل بده! حرف حساب حالیت نباشه، باقمه لت وپارت می کنیم، تواین زیرزمین فلک به دادت نمیرسه. تموم سوراخاتوتبدیل به دلاروارزای دیگه می کنیم! »
خون سروصورت، گوشه ابرووبینیش راباآستین پیرهن جرواجرخورده ش پاک کرد. کله گاوگیجه گرفته ش رارودیوارسنگ سیاه تکیه دادو من من کرد:
« عوضی گرفتین، چیچی روبیرون بریزم! من واسه نون شبم معطلم! می گین دلارونمی دونم چی روبریزم بیرون!...»
حرفهاراتودهنش درزگرفتندوبی گفتگو دوباره زیرمشت ولگدش گرفتند. تقریباازهوش وحال رفت. دیگردردوسوزش ضربه های مسلسل وارراحس نمی کرد....
بایک سطل آب دوباره که به خود آمد، لخت مادرزادبود. کتابهاوکاغذهای توکیفش رو زمین پخش وپلابود.لباسهای نیمه پاره ش دراطرافش پراکنده بود. انگاریک کندوزنبورتوکله ش بود. گوشهاش زنگ زنگ می کرد. صداهارابه زحمت تشخیص میداد. همه رفته بودند. همان دونفر اول بگومگومی کردندوپله هارابالامیرفتند :
« آخه ناکس!اینجوری لقمه دهن پرکن تورمی کنی؟ دوساعت اوقاتمونوگه مرغی کردی! یه عده ازچرب وچیلیام به خاطراین گوز، ازدستمون دررفتن! بریم تادستمون ازهمه جاکوتا نشده!»
« توکه غریبه نیستی، راستاحسینی شوبخوای، حاج رمضون ازپشت بهش
اشاره کردوتوگوشم گفت این همونه که گفته م، حسابی حالشو بگیرین... »

*
مقاله مانندزیرراتوانجمن ادبی و فرهنگی میخواند:
« روزگارزیروروودرگیرفرازونشیبهای عجیب وغریب شده. مردم توتورگرفتایهاوچه کنم چه کنم هاگیرکرده ودورخودمی چرند. توگرداب های بی شماردربه دریهای رندگی روزمره، هرچه بیشترتقلامی کنندودست وپامیزنند، بیشترفرومیروند. هزینه های روزانه زندگی چندلاوپهناوسرسام آورشده. مردم بیچاره، پابرهنه وپیاده وازنفس افتاده، افتان وخیزانندو هزینه هاچاراسبه میتازند. هرچه میکوشندسروته هزینه هاراجمع وجور کنند، کمترموفق می شوند. گرانیهاکمرشان راشکسته. مردم برای تامین حداقل امورزندگی، دست به هر ترفندوکلکی که به عقلشان میرسد، میزنند. همه چند کاره شده اند. خانه ها حریم خصوصی خانوادگی بودنشان راازدست داده وشده محل انواع دلالی وکاسبیها. یکی خانه ش را کرده آرایشگاه، یکی برنج ازشمال، پسته ازرفنسجان، فرش ازکاشان، زعفران ازکاشمروتریاک ازبلوچستان میاوردوآشکارومخفی، توحریم خصوصی خانوادگیش می فروشد. عده ای خانه شان راکرده اندبنگاه معاملات خریدو فروش واجاره مسکن. گروهی توخیابانهای شلوغ انواع واسطه گریهارامی کنند. دلارو ارزهای خارجی خریدوفروش وانواع دستفروشیهارامی کنند. گروهی کلیه شان رامی فروشندکه چهارصباحی بیشترقادربه اداره زندگی خانواده شان باشند. گروهی اززنهاچنان دربرابرکوه گرانیهامستاصل می شوندکه تن فروشی می کنند. خون خودرامی فروشند. این رادیگر نمی شوداسمش را زندگی گذاشت. آدمهای شریف و آبرودار، محبورنددست به کارهائی بزنندکه لقمه تودهن انسان زهرهلاهل می شود. انگاردرجائی لبریز ازکابوسهای هراس آورزندگی میکنیم. نه، این را دیگر نمی شوداسمش را زندگی گذاشت.... »
یک نفر ازردیف صندلیهای وسط مجلس، حرفش رابریدوپرسید:
« ماکه خودمون داخل گودیم وتموم این قضایاروباپوست وگوشتمون لمس وحس می کنیم ومیدونیم، شما علت العلل هاروبگو. »
« بیشترشماهاسرچشمه هاراهم ازمن بهترمیدانید. آسمانخراشها، کشتیهای تجاری، قصرهاوحرمسراهای افسانه ای، اتوموبیلهای میلیاردی و....علت العلل هایند. عده ای انگشت شمار زندگی اکثریت مردم راریشه کن کرده اند. فساد، فحشا، دزدیهای بیلیاردی، شقاوت وآدم ربائی وآدم کشی علنی بالائیهاازیک طرف، تنگناوفشارچندجانبه زندگی، مردم راهم دزد، دلال، کلاه برداروقداره کش کرده است. بالائیهاباانواع ترفندها، ماراگرگ یکدیگرکرده اند. کلاه سرهمدیگرمیگذاریم. ابزارکلاه برداری خیلی ساده شده ودردسترس همگان است. یک شماره مبایل وایمیل توبخش آگهی های چندروزنامه عصرمیدهند. اینترنت هم برای همین کارها اختراع شده. همه شده اند کاسب وکلاه بردار. هرکس هرقدرتیغش ببرد، گوش دیگران رامیبرد. همه به تقلید ازبالائیها، جاده ها ی پیشرفت راچاراسبه می تازند. هفتادهشتادمیلیون مردم دستشان توجیب پهلودستیشان است. برادرانه وخواهروارباهم ودرکنارهم زندگی می کنند. همه ملاحظات راکنارگذاشته اند. کاسبی ملاحظه فامیل نسبی وسببی حالیش نیست. پسرگوش پدر، برادرگوش برادر، دخترگوش مادر، خواهر گوش خواهر، زن گوش شوهر، شوهر گوش زن وبالائیها گوش همه را همچین از بیخ می برندکه خون ازش بیرون نمی آید. کسی هم که قاطی این رسم ورسومات نشودوازجمع پیروی نکند، مورد پوزخندیاانگشت اشاره سرزنش دیگران قرار میگیرد. به یکدیگر نشانش میدهند و پچپچه می کنند:
- یاروبه کله ش زده ودیوونه شده.
- میباس راهی تیمارستانش کرد.
یااگر چندوچون بیاورد، منطق ودودوتاچارتاجلوی جماعت بگذاردوبگوید: این زندگی آباء و اجدادی مانیست که شما پیش گرفته اید. توجوامع باصطلاح پیشرفته هم روال زندگی براین سیاق نیست. هرکس یک حرفه دارد، اگر دربیرون چندجاودرچندنوبت کارمی کند، حریم خانواده ش رامقدس تراز دلالخانه کردن میداند....»
جوانگی از ردیف آخرپرسید«این بی قاعدگی زندگی ما، دلیل وعلت العللش کجاست؟»
« خیلی ساده ولب کلام رابگویم،آب ازسرچشمه گل آلود است. فسادوچپاول، ریشه در وجودفردفردعده انگشت شماربالائیها دارد. رندان همه مارادشمن همدیگر کردند وانداختند به جان هم. بیشترمان اصل قضیه رامیدانیم وباگوشت وپوستمان حس می کنیم.....»
یکی ازردیف اول بلندشدوگفت « پس چراصدامون درنمیاد؟ »
« چماق زنگی مست ودیوانه روی سرمان است. هرکس صدایش درآید، ایرادبگیردومقصر اصلی رامعرفی کند، سروکارش باتیغ برهنه ی زنگی مست است. باصدها نیرنگ آشکار وپنهان نفی بلدمی شود. دههاپیچ وخم توزندگی وکارش پیدا می شود. سرازهلفدانی درمیاورد. اینهاراهم شما هاازمن بهترمیدانیدومی بینید. یکریززندانهای تازه می سازند، شگردهای تازه وابتکاری نسل کشی درست می کنند. زندانهاپرازمعترضهاست، جرثقیلها، درختهای پارکهای تفریحی وعمومی وتیرهای برق شده جای قندیل کردن آزادگان. فجایع وزندانهادوران تفتیش عقایدقرون وسطاراروسفیدکرده است.....»
حرفهاش نیمه کاره ماند. عده ای لباس شخصی ریختندتوجلسه. صغیروکبیررا زیرتیپا، چماق وپنجه بکس گرفتند. زن وبچه هارازیردست وپاومشت ولگدله ولورده کردند. سرودست هاراشکستند. سینه هاراخراش دادند وخردکردند. حرمت پیروزن وبچه رادرهم شکستند. همه رازیرضربه ها ی مشت وتیپا، خونین ومالین کردند. تابلوها وتصاویرروی درو دیوارهاراباکاردو قداره جرواجردادند، کندندوتکه پاره کردند. تمام میزوصندلی ووسایل رادرهم کوبیدندوخردکردند. اهالی مجلس ازترس جان ونشنیدن بیشترهرزه گوئیهای زشت، گریختندیابامشت ولگدوتیپا، پرت شدندبیرون. عده ای راگرفتندوانداختندتوون های آماده ردیف شده دم دروکنارخیالان....
چندنفرازاداره کننده های جلسه که جان اکبرگبری رادرخطر دیدند، دوره ش کردندو ازدرپشتی مجلس فرارش دادند. اصرارداشتند، شب تویکی ازخانه هاباآنها بخوابد. اکبر گبری قبول نکردوگفت:
« آخرش که چه ؟ کاری که بایدبشود، می شود. چه امشب، چه فردا، یافرداشبهای دیگر. بایدگفت، ایستاد، روی حق وحرف حق پایداری کرد. چاره ای نیست، حق خواهی وحرف حق رابه کرسی نشاندن، هزینه دارد. تاهمه به همدیگرنگاه کنیم، همین آش است وهمین کاسه. بایدیکی، یا عده ای از یک جائی شروع کنند. بگذاریدامثال من اولین هزینه دهندگان باشیم. آنها هم دربرابر هر جنایت شان بایدومجبورند هزینه بپردازند. خودشان هم خوب میدانند. وگرنه حمام خون راه می انداختند...»
گوش به پافشاریهاندادوراهی خانه ش شد. توتاریکی وتو کوچه ای خلوت، چندنفردوره ش کردندوتانفس داشتند زیرمشت ولگدش گرفتند. سرتاپاش راخونین ومالین کردند. لاشه نیمه جانش راتو تاریکی رها کردندوگریختند...
کله ش بادآورده بود. انگارکندوی زنبورتوکله ش گذاشته بودند. یکی توگروه لباس شخصی هاپیش ازگریختن، به پهلودستیش گفت:
« ناقصش که نکردی! بهت گفته بوده م حساب ضربه هاتوداشته باش. به دیگرونم گفتم مواظب باشن ساقطش نکنن. »
مخاطب جواب داد:
« خیالت تخت باشه. حواسم بود. به بچه هام سفارش کردم مواظب باشن، فقط بترسو ننش، ضربه ها جوری نباشه که نفس فراموش کنه... »
اکبر گبری حالتی نیمه بیهوش داشت، صداهارابه صورتی مبهم شنید. باهمه زنگ زنک وبخارکله ش، صدای نفراول به گو شش آشناآمد. به ذهنش فشارآورد. خودش بود، صدای رمضون بیغوش بود....

نظر شما؟

نام:

پست الکترونیک(اختياری):

عنوان:

نظر:
codeimgکد روی تصویررا اينجا وارد کنيد:

نظر شما پس از بازبینی توسط مدير سايت منتشر خواهد شد