nafisi.jpg
مجید نفیسی

در بازارِ ادویه‌ی اصفهان


امروز با مادرم به راسته‌ی ادویه‌فروشان می‌روم
تا یک بار دیگر به ذرات آفتاب بنگرم
که از روزنی به درونِ تاریکی فرو‌می‌ریزند.
از او می‌پرسم: "آیا می‌توانم
انگشت کوچکم را
درین آبشارِ نور فرو‌کنم؟"



farrokh-Azbari.jpg
فرخ ازبرى

غم ستاره

چو رهگذار آخرين ترانه اى
به ياد روى تو من آه مى كشم

مرا به خانه مى برى به هر سحر
به جاى تو هنوز، ماه مى كشم



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

چهارتابلوی جاودانِ گوهرِ ونکووری

(داستان کوتاه با شخصیت‌هایی خیالی)

نامش گوهر است و انگار برای همیشه میان چمنزاری افتاده بود و هیچ‌کس نمی‌دیدش. اسم مجازی‌اش را پس می‌گذاری گوهر جاوید. همان گوهری که خوراکش حرص و غم و غصّه بود. همان گوهری که از قضا جاوید نماند. دوستی چند وقت پیش خبر دارد بی‌خبر پریده. خبری که تو و خیلی‌های دیگر را متعجب کرد و بر دلشان انگار که بر نی داغی بزرگ گذاشت. این داستان حکایت نی توست و شکایتش از جدایی‌ها.



Mohammad
محمد احمدیان(امان)

کفه ترازو

خوب نبود
گه گاه چرا

خوب نیست
گه گاه چرا

اما من، چرا زندگی را ارزشمند می پندارم؟
بخاطر این لحظه ها؟
نه تنها



ا. رحمان

می بینی باز دلم لرزید

می خواهم از این همه
بغض زمین،
در دیار بی کسان زخمینِ
این زمین -
استغاثه شبانه ام را
به چراغهای شکسته در حریم باد
آورم ،



Hasan-Hesam02.jpg

این جا برقص ...

برای محمود صالحی و رضا شهابی و همه پرومته های در زنجیر

پیرِ ما گفت :
به جز
زنجیری بر دست و پای
سهمی نداری
امیر ِجدید !*
پس ،
دست افشان و پای کوبان
برقص
در میانه ی مستان



Aliasghar-Rashedan05.jpg
علی اصغر راشدان

عروسی

خشکی پیشانی موسی تو اقیانوس موهاش تا وسط کله ش پیش رفته، در عوض گذاشته موهای دور کله ش بلند شود و بریزد رو پشت و شانه هاش. ادای هیپی ها را درمیاورد. دانشجوی نیمه وقت هنرهای دراماتیک است. باخنده ی ساده لوحانه ی همیشگیش می گوید:
« چن سال پیش سه تائیمون باهم بچه اداری شدیم. همیشه رفیق گرمابه و میخونه بودیم. یه هفته ست می گم پنجشنبه و جمعه که تعطلیم، بریم عروسی آبجیم، هی دست دست می کنین. محمودآباداین روزا بهشته. همه چیزتونم باخودم. »



Forough-Tayyai.jpg
فروغ طیاری

بیاد یاران سیاهکل

سیزده مرد جوان
کوله باری بر دوش
چوبدستی در دست
سوی جنگل رفتند
جنگل ساکت و سرد



bijan-baran.jpg
بیژن باران

بهمن

مرا گرفت جو سکوت سفید برف.
حال کردم با پروانه های برف.
امروز بیرون گلبرگهای برف.
در گرم اتاق مشرف
به سفید باغ پر برف-



Mohammad
محمد احمدیان(امان)

همدلی (Empathie)

غرور اغلب آری و نه می شناسد. این جا من بیشتر حضور دارم. وجدان اغلب آری و نه می شناسد. این جا تو بیشتر حضور داری.
همدلی (Empathie) تنها آری و نه نمی شناسد. آواهای فراسوی آن ها را نیز می شناسد. این جا من، تو و همسایه مجاور من حضور دارند. من مخالفتی ندارم، همسایه مجاور تو نیز حضور داشته باشد. ما کنار یک میز نشسته ایم. گاه نزد من، گاه نزد تو.



bineshe-zibarouz3-s.jpg
محمد بینش (م ــ زیبا روز )

دیدار معنوی مثنوی (۱)

برای چشیدن جرعه ای از بحر مثنوی ،ذوقی لازم است که دیداری ست، نه شنیداری . مثنوی را باید با چشم " سِر" دید و به کشف و شهود دریافت. شروح مثنوی و مقالات راهنمای فهم آن تنها یکی از وسایل پیمودن این راهند. اصل ، اشتیاق است و صدق؛ تا وقتی عنایت حضرت حق در رسد و خواننده را ذوقی در نهاد پدید آید. ذوق و شوق دیدار. می توان با مثنوی ملاقات کرد و با او درد دل گفت . هر صاحبدلی می تواند غم و شادی سر به مُهرش را که هیچ محرمی یارای کتمان ندارد نزد مولانا برد و پاسخی در خور یابد.



aliashraf-d3.jpg
س. حمیدی

همراه با گام‌های علی‌اشرف درویشیان

با مرگ علی‌اشرف درویشیان، از همان آغاز زندگیِ دوباره‌ای برای او رقم خورد. چون خانواده‌اش پس از مرگ‌اش نیز از حریم مردمی او در مقابل ابتذال فرهنگی حکومت محافظت کردند و او را در بی‌بی‌ سکینه به خاک سپردند. با این راهکار درست و مردمی نام بی‌بی‌ سکینه نیز به فرهنگ و قاموس ماندگار نویسندگان معاصر ایران راه یافت و در تاریخ ایران جاودانه خواهد ماند. بدون شک علی‌اشرف درویشیان با انتخاب نوع مرگ خود، آموزه‌هایی فراتر از زندگی ادبی‌اش برایمان به یادگار گذاشت. او به همه‌ی ما آموخت که دستیابی به نام نیک با سفره‌ی پررونق حکومتیان فرسنگ‌ها فاصله دارد. به همین دلیل هم خاکسپاری او در بی‌بی‌ سکینه حال و هوای دیگری به خود گرفت. چراکه در این خاکسپاری هیچ نام و نشانی از آیین‌های خرافه‌آمیز دولتی در کار نبود. درویشیان در تولد دوباره‌اش سُتوار و ستیهنده در مقابل آیین‌های واپس‌گرای نامردمی ایستاد و آن را از کنار خویش پس زد. نام و راهش جاودانه باد!



pier_paolo_pasolini_01.jpg

خیره کنند گی پازولینی : مرتدِ مقدس

ترجمه از : علی شبان

پازولینی احتیاج به بیوگرافی ندارد . زندگیش در آثارش بیان شده است . او خود را چنین توضیح می دهد : "مرتدِ مقدس" " پسری که هرگز پدر نمیشود" " شاعر مارکسیست مرفه " ونیز گفته های شگفت انگیز تری چون : " من یک نیرویی از گذشته ام " ، "عشق من جز در سنت، مکانی ندارد "، " من از ویرانه ها و کلیسا ها، از بناهای درون کلیسای دهکده، از رشته کوه های آپنس و یا آلپ آمده ام، آنجائی که برادرانم زندگی کرده اند " . این گفته ها از کتاب شعری به نام " شعر به گونه گل سرخ" که در سال ۱۹۶۴ منتشر کرد ، آمده ست.



nafisi.jpg
مجید نفیسی

رد‌پاهای ما در مائوئی

تا الان دیگر
رد‌پاهای ما در مائوئی*
پاک شده‌اند
چونان "الوها"های هاوایی*
زیرِ غرشِ جتهای آمریکایی.



فرخ ازبرى

بادهاى دربدر

اتوبوسِ شتاب، ساكن ايستاده بود
و در هواى داغ شهريور عرق مى ريخت
زنجره هاى بى درخت
زير چتر آبنوس
رو بسوى ماه مى خواندند



GilAvaei.jpg
گیل آوایی

کلاله و تیتیناز

داستان

کنار پنجره نشسته بود. کارهایش تمام شده بود. بچه هایش را خوابانده بود. شوهرش چنان خسته بود که سر بر بالش نگذاشته انگار هفت پادشاه را خواب می دید. خانه در سکوتِ شبانه فرو رفته بود. چراغ کوچکی اتاق را روشن می کرد. از روشنای چراغ در آن وقت شب، تصویری از او در شیشه ی پنجره منعکس می شد. گویی در برابر آینه ای نشسته بود چنان که یک نفر زل زده باشد دو نفری.



ا. رحمان

به یاد درویشیان عزیز:

تو ...
تصویرگر روزگارِ
حسرت و امید -
می دانی،
هنوز هوا ابری‏ست...!؟



رضا اغنمی

کبیرکوه درآفتاب نشین

نقد وبررسی کتاب

درپسشگفتار، ازسابقه اقوام و هویت تاریخی ساکنان ایران سخن رفته که بیگمان، یادآوری قابل احترام وبجائی ست که نویسنده، به درستی درتوضیح ش موفق شده و اکنونیان، به ویژه نسل جوان را با این امر مهم آشنا کرده است. بازگشایی دفتر زندگی واختلاط اقوام وملل با فرهنگ و گویش وآئین های گوناگون، که امروزه باعنوان کشور و ملت باهمزیستی درهم آمیخته اند و بار زندگی را بردوش می کشند، بخشی از پژوهش های جامعه شناسی ست که درتاریخ زنده نفش مهمی در روابط بین المللی دارد. تا جائی که هویت هرقوم و قبیله هنوز هم بین شان مطرح است و وابستگی های ایل و تباری خود را با احترام حفظ می کنند.



Aliasghar-Rashedan05.jpg
علی اصغر راشدان

آقامرتضی معلم

هنوز کمتر کسی میدانست یقه آهاری و کراوات بعنی چه. یقه آهاری پیرهن سفید و کت شلوار تمیز آقامرتضی معلم همیشه اطوزده واز تمیزی برق میزد. تو پیاده رو خیابان پیداش که میشد، کلی روزنامه و یکی دو تا کتاب زیر بغل و دستش داشت. عصرهاط ول پیاده رو تنها خیابان اصلی شهر کوچک نیشابور را قدم میزد واز مدرسه می رفت خانه. از بعضی دکانها چیزهائی می خرید. خانه ش توکوچه ای بالاتر از میدان باغها بود. میدان باغها بازار تره بار و میوه شهر نیشابور بود، هنوز هم هست. آقا مرتضی معلم میرفت سراغ سبزی و میوه فروشها. کاسبها جلوش خم و راست می شدند و دست به سینه می ایستادند



Nilofar
نیلوفر شیدمهر

شهادتین

آینه‌ای هست پشتِ قلبِ من
که کسی
گویی خود خدا جا گذاشته
آینه‌ای که مرا
خودِ خود مرا نشان می‌دهد
پشت این عضله‌ی بیهوده
که برای هیچ و پوچِ دنیا می‌زند.



ا. رحمان

جادوی واژه ها را ندانستند
این بی حُرمتان،

حُرمت این واژه ها را
چشمه های زلال کوهساران
رشته های البرزِ شکیبِ سرفراز
می دانستند ،
که به زبانِ آشنای قریب
به ما همواره آموختند،