‍‍‍‍سه شنبه ۵ شهريور ۱۳۸۷ - ۲۶ اوت ۲۰۰۸

مهدی استعدادی­شاد:

لحظه­ی یادبود دوست

ادای احترامی به جمشید کیکاووسی

(وداع کرده به تاریخ هفده اوت دوهزار و هشت میلادی)

 

نخست، سلام می­کنم به حاضرین و نیز بدرود می­گویم آن غایب اصلی جمع را، آن سفرکرده­ی جاودانه را...

ما که بارها به سلامتی جمشید نازنین و ارجمند نوشانوش گفته­ایم، عهد می­کنیم که پس از این همایش غمناک، دوباره جرعه­ای شراب بنوشیم برای برقراری یادش و روشنی چراغ نامش.

 

سر آن ندارد امشب که بر آید آفتابی         چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

دل من نه مرد آنست  که با غمش بر آید     مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

 

سخنم در این گردهمایی بخاطر نبود دوست است. سخنی که بهرحالت دستش کوتاه خواهد بود در رسیدن به مقام برجسته­ی دوست سفرکرده­. با اینحال سخنم، بیانگر سپاسگزاری است. سپاسگزاری  بخاطر آشنایی با جمشید کیکاووسی که بجا می­آورم و بجا خواهم آورد.

 

با گوشه­ای از غزل سعدی شروع کردم که، در کنار خیام و عبید زاکانی، از شاعران مورد علاقه دوست فرهیخته­مان بود. دوستی که ما را به سوک و ماتم خود نشانده و گرفتار خلاء بُهت­زایی کرده که ناشی از نبود حضور گرم و صمیمی­اش است.

 

و دوباره با عاریه از عزل دیگر سعدی که در مطلعش گفته: "بگذار تا بگریم چون ابر نو بهاران / کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران"، در خطاب به یادبود جمشید عزیز، آن زاده­ی نخستین روز ماه فروردین، می­گویم و خواهم گفت:

هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد

داند که سخت باشد قطع امیدواران.

 

در ادامه مایلم به سر فصلهای فردیت شاخص و گسترده­اش بپردازم. آنهم به طرز فشرده، که تو حدیث مُفصل بخوان از این مُجمل.

 

در آغاز فرصت است که بگویم جمشید ، دست کم، در دو زبان خانه داشت. در فارسی، یعنی همان زبان توصیفی و البته بیشتر توصیف گُل و بلبل، و در آلمانی ، یعنی همین زبان مفهومی و البته بیشتر تفهیم اخلاق و شناخت اتیک.

 

جمشید به فارسی شعر سروده، مضمون کوک کرده  و نقیضه(یا پارودی بزبان فرنگی) ساخته و پرداخته است. آثاری که امید است در آینده انتشار یابند. وی همچنین به آلمانی مسائل روانشناسی را تحصیل کرده و به کاوش در روان صدمه­دیده مراجعه­کنندگان خود نشسته است. از یاد نبریم که جمشید کلمه بیمار روانی را خوش نمی­داشت و ارباب رجوع به خود را مراجعه کننده می­خواند.

 

آشنایانش می­دانند که وی شخصیتی چند وجهی بود. منشوری که از هر طرفی نوری خاص را منتشر می­کرد. بطوریکه هم در عرصه­ی مددکاری اجتماعی فعالیت داشت و هم در عرصه­ی فرهنگ.

 

به روزگاری شاهد بودم که برای زنان ستم دیده از جنگ در بوسنی هرزه گوین، که در آلمان دنبال جا و التیامی بودند، چه کارها در سطح استان زارلند آلمان نکرد. در همین استان که به برکت حکومت خودکامه خمینی چندین و چند ایرانی مهاجر و تبعیدی را در خود جا داده است، از ایرانیان صاحبقدمی بود که برای تفاهم فرهنگی میان هم ولایتیهای گذشته و حال خود تلاش می­کرد.

 

"انجمن فرهنگی بانو" یکی از آخرین دست­پرورده­های او بود که در تداوم کارهای پیشینش جریان یافت. جنبه­ای از روحیه مبتکر و همراه با رشد زمانه­ی جمشید جان را در همین گزینش واژه "بانو" باید دید. گزینشی که رویگردانی و بیزاری از فرهنگ مردسالار و مسلط بر ایران نکبت­زده معاصر را به نمایش می­گذارد و در پی زن باوری و خواسته­ی تساوی حقوق برای همه انسانها است.

 

همین تلاشها و کوششهای چند دهه­ای در عرصه­ی اجتماع و فرهنگ، که در سرگذشت وی با تمایل به هنر و ورزش گره خورده است، از وی چهره­ای جذاب و دوست داشتنی می­سازد. چهره­ای که با تاریخ همراهش می­تواند، برای خواننده­ی آینده، رُمان و روایتی پُر کشش را سرشار سازد. اگر کسی بخواهد سرگذشت انسانی غربت نشین  و موفق را روایت کند که تن به کاهلی و تنبلی ناشی از نوستالژی نداده، بایستی سراغ از شرح حال جمشید کیکاووسی بگیرد.

 

در زمینه­ی حضور ورزشی، در جوانی وزنه­بردار بوده و، یا در گویش آن سالها، هالتر زده است. در میان سالی، بصورت خود آموز ( یا بقول فرنگیها، به متد و روش آتودیداکتیش) تنیس بازی یاد گرفت. چنانکه سپس بصورت چابک و ورزیده در نقش معلم ورزش ظاهر شد و تنیس باز آموزش داد.

 

در رابطه با استعداد و ذوق زیبایی­شناسی جمشید کیکاووسی، فقط یک نکته یادآوریش کافی است: اینکه بصورت خودآموز کار با فلوت را فرا گرفت.فلوتی که یکی از دشوارترین سازهای موسیقی ایرانی است. در فوت کردن آن نی چنان توانا و ورزیده گشت که بر روی صحنه هم رفت و با ارکستری تشکیل شده از دوستان، نوای موسیقی دل نشینی را به جان شنوندگان رساند.

 

همین گُلچین از گفتار و کردار وی کافی است که برای لحظه­ای ما را متوجه معناهای ضمنی حضورش کند. در متنی فراگیرتر از خود می­پرسم که وی چه پیامی برای ما به اصطلاح زندگان داشته و دارد.

 

با اینکه اهل نصیحت کردن و پند دادن نبود. رهنمودهایش همواره در میان سطر گفته­هایش جریان داشت. در اشاره­ها و مثالهایی که چاشنی روایت و حکایت خود می­کرد. بدین خاطر آن سنت "پیر برنا"  را تداوم می­بخشید که سخن گفتن با جوان جویای دانایی را خوب می­شناخت. سر نمون (یا تیپ ازلی) این پیر برنا را در قصه­ی زنده بیدار (حی بن یقظان) پور سینا می­توان سراغ گرفت که روش کشف و دریافت جهان را آموزش می­دهد.

 

پیرو چنین سلوک و مرامی، خود را در فضای اندرز حافظانه باز یافته­ام که سروده:

مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشر رندان پارسا می­باش

 

و جمشید کیکاووسی گرانقدر برایم همان رند پارسا است که حافظ در تجلیلش این بیتها را دارد:

گرت هوا است که چون جم به سّر غیب رسی

بیا و همدم جام جهان نما می­باش

                                                                                                         

و انگار جمشید که در محفل دوستان و خویشاوندان در شکل مخفف و صمیمی "جمی" نیز خوانده می­شد، از آن همدمان جام جهان نما و باخبران از راز  تاریخ و رمز اساطیر بوده است.

 

حال از آنجا که تاریخ و اساطیر همان یاران دبستانی­اند در مدرسه­ی هستی و زمان، نام جمشید، مثل هر نامگذاری درست و حسابی دیگر، می­تواند کنجکاومان سازد. کنجکاوی برای آنکه ردپایی را دنبال کنیم.  ردپا و اثری که با جمشید تاریخ معاصر به گذشته رود و سراغی بگیرد از داد و ستد تاریخ و اساطیری که در نامش متمرکز شده است.

 

جمشید زاده شده به سال  1936میلادی، پسردلبند عزیزخانم و فرزند سرهنگ کاوسی، نه تنها همان جمشید اساطیری نیست بلکه در نگاه اول نیز نمی­تواند قوم و خویش وی بشمار آید. جمشیدی که پدرش تهمورث بوده و شناسنامه­اش در شاهکار ادبی چون شاهنامه ثبت گشته است. و می­دانیم جمشید اساطیری همچون مبدا شاهان فُرس در کارنامه­ی خود سی صدسال پادشاهی دارد و دورانش را عصر زرین خوانده­اند.

سخنسرای توانای ایران زمین، فردوسی توسی، چنین معدل و میانگینی برای وی و زمانه­اش در نظر گرفته است:

چنین سال سیصد همی رفت کار    ندیدند مرگ اندر آن روزگار

همی پروراندت با شهد و نوش      جز آواز نرمت نیاید بگوش

یکایک چو گویی که گسترد مهر    نخواهد نمودن به بد نیز چهر

 

ویژگیها وصفات یادشده از جمشید اساطیری را از یاد نبریم. ویژگیهایی که گسترش مهر است و آموزش و پرورشی با شهد و نوش و نیز آوازی نرم و دورسازی مرگ.

 

در واقع این همان جمشیدی است که سراینده شاهنامه، پس از کیومرث و هوشنگ و تهمورث، در مقام چهارمین نام با قطعه­ای مستقل به روایت سرگذشتش نشسته است. البته به ویژگیهای یادشده بایستی کردارهای زیر را نیز افزود که فردوسی در موردش سروده است:

پزشکی و درمان هر دردمند     در تندرستی و راه گزند

گذر کرد از آن پس به کشتی به آب     ز کشور به کشور گرفتی شتاب

که چون خواستی دیو برداشتی     ز هامون به گردون  بر افراشتی

 

وانگهی سرگذشت جمشید اساطیری، بجز ویژگیهای شایسته و کردارهای پسندیده، یک نقطه­ی اوج دیگر نیز دارد و آن اجرای فرمان اهورا مزدا برای ساختن بهشت(ورجمکرد) است. شاهنامه که در باز آفرینی تاریخی ما به متون کهن ایران زمین چون اوستا تکیه دارد، بایستی ویژگیها و کردارهای یادشده را از روایت اوستایی جمشید و بهشتش استخراج کرده باشد. چرا که متن اوستایی چنین توصیفی از شرایط آن پردیس و برجستگی سازنده­اش بدست داده است:

"جمشید دیر زمانی به هر هفت کشور پادشاهی کرد. به دوران پادشاهی او جانوران و مردمان هر دو بی مرگ بودند، خورشت و آشام، زوال ناپذیر بود و آب و گیاهان تباه نشدنی. در شهریاری او نه باد سرد بود و نه گرم، نه پیری  بود و نه مرگ و نه رشگ دیو آفرید."

 

منتها در سرگذشت پُر از فراز جمشید پردیس ساز یک نشیب هم وجود دارد که خود را در این رجزخوانی ثبت شده در شاهنامه نمایان می­سازد:

هنر در جهان از من آمد پدید   چو من نامور تخت شاهی ندید

جهان را بخوبی من آراستم      چنانست گیتی کجا خواستم

 

 اینجا پرسشی که رُخنمایی می­کند اینست که جمشید تاریخی ما آیا از آن اشتباه جمشید اساطیری درس گرفته بود که رجزخوانی را هرگز در اسباب و آداب سخن خود وارد نکرد؟ او که همیشه مهماندارمتینی بود و ترش رو نمی­شد. وی در برابر هر ژاژ و ناسزایی به بذله گویی رو می­آورد. و نه به رجزخوانی.

 

البته جمشید ما، بجز درس آموزی یادشده و دوری از رجزخوانی، در رفتار آئینی خود نیز از خوبیهای جمشید جم اساطیری الهام گرفته است.

 

جمشید جمی که، به شهادت کتاب دینکرد، بر خلاف ضحاک در رودررویی با دیوان فریب آنان را نمی­خورد. چنانکه وی مهرورزی خود را از کف نداده و مثل ضحاک نشده که توجیه وجودی خود را از راه دشمن تراشی و پاد پروری دست و پا کرده است.

 

بدین ترتیب اگر جمشید جم، سرنمون زمینی شهریار نیک باشد، ضحاک، تالی فاسدش و سرنمون زمینی شهریار شّر می­شود. البته این تقابل جمشید و ضحاک  بخشی از تاریخی را می­سازد که جمشید جان ما می­توانسته شاهدش باشد. شاهدی که هم  نامه تاریخ را می­خواند و هم به سهم خود آنرا تجربه می­کند.

 

در همین تاریخ است که رشگ دیو آفریده به دشمن تراشی منتهی می­شود. آنهم دشمن تراشی متکی بر نجس و پاکی کافر و مومن  و مُلهم از تبعیض میان خودی و غیر خودی. دشمن تراشی که در ادیان سامی – ابراهیمی ملاط بسیج و یارگیری برای جنگ و غنیمت گیری بوده است. پادآفرینی که بیداد علیه انسان را تداوم ­بخشیده است.این همان بیدادی است که میزان شدت و حدتش، روند تاریخ را دوره بندی کرده است.

 

بوقت فراموشی مهرورزی، همچون اساس رفتار انسانی، آن آئینهای متکی بر وجود دشمن خیالی پس از گمراهیهای عهد عتیقی ظلمت قرون وسطا را سازمانداده­اند. با جنگهای دینی و مذهبی بلند و کوتاه مدت ولی همواره در حال جریان. اروپا نخستین قاره­ بر سیاره زمینی بود که از این انسانکُشیهای بی امان درس گرفت وبی طرفی دولت و احترام حقوق بشر را به قانون کشوری بر کشید. پیش ازاین اقدام، در همین قاره جدلی تاریخی بر سر برسمیت شناسی فردیت همه انسانها، و نیزالغای امتیاز ویژه برای روحانیت و ارباب ثروت و زور، بتدریج ببار نشست و مُدرنیته را در برابر جزمگرایی قرون وسطا برتری بخشید.

 

جمشید ما با آمدنش به اروپا به سالهای 1955/ 1956 با مُدرنیته آشنا شد و نیز روندی را پیمود که به شهروند جهانی ( یا همان Weltbürger) شدن منجر گشت. آنهم دهه­ها پیشتر از آنکه گلوبالیزاسیون مفهوم و معنایی همگانی شود. بی دلیل نبود که این شعر کوتاه یا گزیده­گویی پُر معنا را بارها برایمان می­خواند که:

وطنم روی زمین

ملتم نوع بشر.

Die Erde ist meine Heimat

Und die Menschheit wäre meine Landsleute

 

شگرد و ورزیدگی شگفت انگیز جمشید کیکاووسی، این شهروند جهانی، در تعادلی است که وی میان تفاوتهای دو زبان خود، یعنی فارسی و آلمانی برقرار کرد. از یاد نبریم که هر زبان، به ذات خود ، بیانگر فلسفه­ای خاص و جهان­بینی ویژه است. برقراری تعادل میان زبانها، اما فقط در گفتار جمشید نبود که وی در کردار هم تعادل داشت. یعنی به زبان خودمانی فقط حرف متین و معتدل نمی­زد بلکه در عمل و کنش هم که بود آنرا با رفتاری متعادل انجام می­داد.

همین تلقی از چرایی و چگونگی گفتار و کردار بود که از وی شهروند فرهیخته (یا به آلمانی Bildungsbürger)را ساخت. شهروندان خوب آموزش و پرورش دیده­ای که در اروپا ساختمان تمدن و فرهنگ مُدرنیته را طراحی کردند و به فرجام رساندند. 

اینجانب خود را بسی خوشبخت می­داند. اینکه ازبیست سالگی  بخت و اقبال این را داشت که با وی آشنا باشد. دوستی با او همواره احساس خوش و شادکامی برایم به ارمغان داشته است. با وی همراه بوده­ام در پیاده­رویها و گردش رفتنها.

در این سی سال گذشته همراهش بوده­ام  به هنگام گذراز کنار دشتهای سر سبز و کوهپایه­ها. با او اما فقط در شتاب رفتن همراه نبوده­ام که گاه سفر بسوی آسایشگاهی خوش آب و هوا بود.

با او نشسته­ام به تمرکز و به تماشا. در چشم­انداز جنگلی که شاهد رقص نگاری نور و مه بوده است.

در گپ و گفتهایی با او در زیر این گُنبد دوّار به فهم درست زیستن رسیده­ام، به تجربه­ی اینهمانی شدن با طبیعت جهان.

و این لحظه­های در حضور وی آرامشی را برایم معنا کرده­اند که دیگران آن را شاید آدرس پردیس بنامند. و پردیس، آنهم حتا آدرسش، برای مایی که به لطف حاکمان ریز و درشت بر میهنمان وضعیتهای جهنمی چندی را تجربه کرده­ایم و تجربه می­کنیم، هدیه­ای حیاتی است که از اهمیتش نگو و نپرس. این امکانات میسر شده از دوستی با او آنچنانند که توان پرواز به آدمی می­دهند. پس سپاسگزاری از وی، در اینجا، یگانه کاری است که توان انجامش را دارم.

اکنون سپاس می­گویم او را. اویی که همچون نجیب­­زاده­ای خوشباش زیست و حرمت زندگانی را همیشه پیش چشم داشت. پس یادش بر قرار و نامش روشن.