‍‍‍‍سه شنبه ۵ شهريور ۱۳۸۷ - ۲۶ اوت ۲۰۰۸

به همين سادگى

 

عباس صحرائی

 

 

آرام خوابيده بود. مثل هميشه دستهايش روى سينه اش بود. ساعت حدود يازده صبح، در ِ اتاقش را آهسته باز کردم. با سرو صدا که از خواب مى پريد، تا يکى دو روز سر درد داشت. شبها تا دير وقت بيدار ميماند. مى نوشت، با کمپيوتر ورميرفت و بقول خودش بربال تيز پروازاينترنت دنيا را گشت مى زد، و بهنگام خواب که معمولن پاسى از نيمه شب گذشته بود، مى خواند: اغلب نوشته هائى را که از رسانه هاى مختلف گرفته بود، گاه سرنوشته روزنامه ها و مجلات را، و گاه داستان، بيشتر داستان هاى کوتاه. صبح ها دير از خواب بر مى خواست.

سه چهارروزى بود سرما خورده بود. وقتى ناله را شروع مىکرد، وگونه هايش قرمزمى شد، مى دانستم که روبراه نيست. اشک توی چشمهايش موج می زد. و آبريزش بينى دست بردار نبود. عطسه پشتِ عطسه فضاى خانه را مى ترکاند.

 سوپى برايش  روبراه کرده بودم، مىخواستم تا گرم است بخورد، شايد کمى آرام شود. پاورچين که در ِاتاق را بازکردم، بوى تند " ويکس "، و بوى سنگين خواب، راه افتاد توى راهرو.

 چشم که باز مىکرد دکمه کمپيوتر را فشار مى داد. مى گفت: تا کاملن گرم! شود و راه بى افتد، غلت هاى آخر را، با کش وقوس هاى فراوان و پيچ و تاب هاى توام با صدا، انجام مى دهم تا هم عضلات کرخت شده ام خودشان را پيدا کنند، هم چشمانم مانده خواب را بيرون بريزند. قبل از ترک رختخواب و رفتن براى شستن دست و رو، ئى ميل هاي ش را باز مىکرد، و گاه درجا جواب مى داد. سالها بود که دريک اتاق نمى خوابيديم. گاه کنارهم دراز مى کشيديم، از هر درى صحبت مى کرديم، و از آرزوهائى که ديگر زمان وقوع شان گذشته بود. و اگر حالش را داشتيم با هم ورمى رفتيم، ولى براى خواب به اتاق خودش، که هم اتاق کارش بود، و هم اتاق خوابش، مى رفت. کتابخانه کوچک وجمع و جورش هم درهمين اتاق بود، وکمپيوتر و پرينترش هم. به ديوارش چند تائىازعکس هاى جوانيش را که با بچه هايمان داشت نصب کرده بود. ديرخواب بود. وخيلى از کارهايش را، قبل از خواب و در سکوت شبانه خانه انجام مى داد. قفسه هاى کتابخانه اش براى همه کتاب هايش کافى نبود. نه اينکه زياد کتاب داشت، نه، کتابخانه اش کوچک بود. با آنکه آدم جمع و جور و مرتبى بود، اضافه هايش را، زير ميز کارش واين ور و آن ور اتاق، کف زمين، روى هم چيده بود. مبل سه نفره اش شب ها تخت مى شد، و من که اتاق خوابم کنار اتاق او بود، با صداى باز و بسته شدن تختش " مبل سه نفره اش "، اگر در اتاقم بودم، متوجه خواب و بيدارى او مى شدم.

 سال آخر دبيرستان بودم. بيست سالم بود، که او را ديدم. يعنى او مرا ديد، آن وقت ها همراه با برادرم، به ميهمانى هاى زيادى مى رفتيم، ميهمانى هائى که بيشتر گرد هم آئى بود، براى يک ريز گپ زدن. چيزى که مرا خسته مىکرد. ولى چون مورد توجه بودم از بودن با آنها،که ضمنن از سرشناسان شهر بودند وخب سن و سالى هم داشتند، خوشم مى آمد. بيشتر اهل ادبيات بودند و گاه اشعارى مى خواندندکه من تعبيرهاى خوش آيندى در آنها مى ديدم، که قلقلکم مى داد. بخصوص که، يکى دو دبير ِدبيرستانى که مى رفتم نيز حضور داشتند، و اين برايم پُز بود. ضمن اينکه گاه توجه هائى نيز به من مى شد و آنگاه که از زيبائيم صحبت مى کردند، باتمام وجود لذت مى بردم، بخصوص که يکى ازآنها، مجرد هم بود، و در گوشى هم گاه زمزمه هائى مى کرد، که برايم بسيارخوشايند بود، وخب هردختر بيست ساله اى را مى توانست خوش بيايد، اما من جدى نمىگرفتم، چون در همين محافل شنيده بودم که توىکارها وحرفهايش صداقت ندارد. من خارج ازگروه، نه تنها علاقمندانى، که خواستگارانى نيزداشتم، خواستگارانى با شرايط خوب اجتماعى. ولى از يکطرف هنوز خيلى در فکر ازدواج نبودم، و ازطرف ديگر بدم هم نمى آمد که مجرد گروه، جدى تر باشد.

 کم کم، هم رفتار او، و هم خواستگاران ديگر، و تعريف هاى رمانتيک يکى از متاهلين گروه، به من فهماند که ازنظرديگران اگر نه خيلى خوشکل، ولى نبايستى از جذابيت بى بهره باشم. و شب رويا هايم را شکل داد. وقتى او را ديدم، از شرکت در اين نشست ها خسته شده بودم. به تعطيلات نوروز آمده بود، و در يکى از جمع شدن هايمان که اتفاقن درخانه برادر او بود براى اولين بار ديدمش، بى هيچ احساس خاصى، ولى متوجه شدم که دانشجوى رشته اى است که من دوست دارم. اما گويا او نيز، مثل ساير آدمهاى اطرافم، بدش نيامده بود. درحقيقت، در تعطيلات عيد آن سال اتفاق افتاد.

وقتى دو روز قبل از سيزده، رفت که به موقع به دانشکده اش برسد، خيلى پيشرفت کرده بوديم. در آستانه رفتنش، ازش خوشم آمده بود. فقط خوشم آمده بود، يا شايد، بدم نيامده بود. گو اينکه بالاخره با او ازدواج کردم، اما حتا به هنگام ازدواج هم دلباخته اش نبودم.

 با مسائل منطقى روبرو مى شد. هيجان و دستپاچگى آن گروه را که ديگر علاقه اى به بودن با آنها نداشتم، نداشت. گرم و جذاب حرف مى زد، و معلوم بود که ازجهان بينى کافى برخوردار است. ازعلاقه اش به خودم خوشحال بودم، بخصوص وقتى بسيار راحت و روان به من گفت:

" مى دانى که خيلى دوستت دارم؟ "

 و با حالت قشنگى، اضافه کرد:

" فکر مىکنم، گرفتارت شده ام....نه کند عاشقم؟ "

 اوايل رويم نمى شد، راحت با او حرف بزنم، شرم خاصى مانع بود. ولى آن روز، به او گفتم:

" چه جوريه؟ "

نگا هش را به صورتم لغزاند، و با لحنى که نا راحت نشوم، گفت:

" مگر تو نيستى؟ "

 شايد هم مى خواست بگويد:

" فکر مى کردم توهم هستى "

 و من، سکوت کردم. و او پى نگرفت. البته کم کم داشت از او خوشم مى آمد، اما تا عشق خيلى مانده بود. ماندنى که نمى دانم بالاخره، پيموده شد يا نه؟ اما اعتراف مى کنم که بتدريج به او عادت کردم، عادتى که کم ازعشق نبود. گويا قرار بود بهر تعبير، با هم باشيم. و بوديم. که بدون شک اين ادامه و با هم ماندن را بايد مرهون او باشم. در نشيب هائى که گمان من گسستگى را مىديد، تحمل او که از عمق علاقه اش به من مايه ميگرفت، ادامه را مقدورمىکرد.

 اولين فرزندمان که ده ماه پس از ازدواجما ن متولد شده بود، به ادامه بيشتر امکان داد. بيش از هشت سال اختلاف سنى نداشتيم، ولى بتدريج داشتم به او تکيه مى کردم. احساس مى کردم، سپرى است در برابر پيش آمدها و ناملايمات. و همين به من آرامش مى داد. هميشه حرفى براى گفتن داشت. گاه مى توانست در حد يک چرخش، اوضاع را عوض کند. و مجموع اين ها، برايم خوش آيند بود. متاسفانه معتادِ کار بود. هرقدر جا داشت، شانه مى داد، و اين زمانهاى خوبى از با هم بودنمان را از ما گرفت. و فاصله ام را با او بيشترکرد. اما باز در برابر گرفتارى ها و بخصوص بيماريهايش، نمى توانستم بى تفاوت باشم. و همين توجه بود که نتوانستم، سرماخوردگى و سرفه هايش را تاب بياورم. سر از رختخواب که بر داشتم، رفتم سراغ تهيه سوپى که شايد روبراهش کند. سينى را روى ميز بزرگى که يک سمت اتاقش را گرفته بود گذاشتم، و تلاش کردم آرام بيدارش کنم، مى خواستم بخارى را که از کاسه سوپ بلند مى شد ببيند. اتاقش خيلى تاريک بود. پرده کرکره را، لا نيم لا باز کردم، باريکه اى از نورصورتش را روشن کرد، کامپيوترش خاموش بود، و اين مى رساند که ديشب ديرتر از شبهاى ديگر خوابيده است.

 

نمى دانم چرا زندگيم هميشه با غبن همراه بوده است. کمتر، ازآنچه که داشتم، راضى بودم. نمى دانم چرا هميشه فکر مى کردم، زندگى و داشته هاى ديگران بهتر و بيشتر از من است. البته گاه که کلاهم را قاضى مى کردم، به نتيجه ديگرى مى رسيدم، و در مى يافتم که امکاناتم بد نيست. ولى فکر غالب همان پذيرش کم بود بود. و همه را هم تقصير او مى دانستم. وحاصلش رونق زندگيم را کم کرده بود. شايد هم همين فکر بود، که کمتر دل به او مى دادم. وهمين زلال ذهنش را کم کرده بود. زمانى که به فکرجبران افتادم، ديرشده بود. ديگر نه آن سرزندگى باقى بود، و نه آن صيقل احساس. بچه ها مدتها بود که پخش و پلا شده بودند. و هر کدام راه خود را مى رفتند. و من نيز، کماکان در دنياى ذهنى خودم بودم، و هنوز او را مقصر همه چيز مى دانستم. مختصر درآمدى داشتم، و دستم را زير سنگ او، احساس نمىکردم، چرا که ديگر شيرى هم براى دوشيدن نداشت. وفکر و ذکرش يافتن بيمه اى بود، که به ازا دريافت مقدار ناچيزى درماه، خرج کفن و دفنش را تقبل کند. ولى سخت اشتباه مى کردم. عمق فشار تنهایی  را درک نکرده بودم. چيزى که بعدها توانم را بريد.

 

براى پاسخ به تلفنى، بى سرو صدا اتاقش را ترک کردم. وقتى باز گشتم، ديگر از سوپ بخارى بر نمى خواست. و او هنوز درخواب بود. تصميم گرفتم بيدارش کنم. هم سوپ داشت از دهان مى افتاد، و هم من کار داشتم. پرده را کاملن گشودم، و نور را دواندم توى اتاق. هوس کردم با بوسه شروع کنم، ترسيدم سرما بخورم. تا نزديکى هاى صبح، سرفه کرده بود. بوى تند ويکس، ليوان خالى ازآب بالاى سرش، وجعبه يک ور شده دستمال کاغذى، حکايت هاى تلاش شبانه اش بودند.

 بيشتر روى دست مى خوابيد. اين بار سقف را نگاه مى کرد. مثل همه مواقعى که به پشت مى مىخوابيد، دست هايش را روى سينه اش چليپا کرده بود. دستم را روى پيشانيش گذاشتم، کمى فشار دادم. هم سرد بود هم واکنشى نديدم. دلم سوخت و فهميدم که ديشب اتاقش به اندازه کافى گرم نبوده است. احساس گناه کردم، چون اين من بودم، که به هنگام خواب درجه گرماى خانه را پائين کشيده بودم . به نام و بلند صدايش کردم، صدايم در فضاى اتاق که بوى نامهربانى را به ساير بوها اضافه کرده بود، پيچيد، بىکمترين واکنشى. لرزشى سرتا پايم را فراگرفت. کاسه سوپ را که حالا کاملن سرد شده بود از توى سينى برداشتم، و براى گرم کردن مجدد آن از اتاق خارج شدم. احساس ناجورى داشتم. هيچکس خانه نبود. يکى از بچه ها که با ما زندگى مىکرد نيز خانه را ترک کرده بود. با سوپى که مجددن داغ شده بود برگشتم. تلفن را برداشتم اما بدون گرفتن شماره اى مدتها به آن خيره شدم. گيج شده بودم. پاورچين وارد اتاقش شدم. از جايش تکان نخورده بود. بلند صدايش کردم و بىاختياراشکم سرازيرشد. بىاعتنا به باورم سرم را روى سينه اش گذاشتم. نه به قصد گوش کردن، آمادگى اين کار را نداشتم. آرامش ام را از دست داده بودم، در فکرم چرخيد:

" چى شده؟ "

 تلفن سلولارش را که دم دستم بود برداشتم، شماره تلفن دخترم را گرفتم، و به " هلو"  گفتن هاى او بى پاسخ ماندم. و زمانى که با فرياد گفت:

 " بابا چرا حرف نمى زنى؟ "

 آرام با بغضى مهار شده گفتم:

" بابا نيست، منم، در اتاق او هستم. دخترم نمى دانم چرا از خواب بيدار نمى شود، گمان مىکنم بازدَم دَم هاى صبح قرص خواب خورده است. با همه تلاشى که ميکنم اين کارش را ترک نمىکند. "

 "  مادر تلفن کرده اى که چه بگوئى؟، ساعت حدود دوازده ظهر است، قرص هم که خورده باشد، وقتش است که بيدارشود. تلفن را نگه مىدارم، تا بيدارش کنى. "

 نمى دانم چرا ترس درصدايش بود. بيم داشتم صدايش کنم فکر مى کردم پاسخى نخواهم گرفت. جلو تر رفتم و چند بارصدايش کردم، حتا تکانش دادم. واکنشى نديدم...سردم شده بود، پريشان شدم. يکبار ديگر دستش را گرفتم، تکان دادم، و لرزان گفتم ادا درنيار، پاشو، چشمانت را بازکن، دارم مى ترسم....ولى جوابى نگرفتم....و دريافتم، به همان حالت که بود، آرام رفته بود.... بهمين سادگى.

 فرياد بي کسى چون پتکى سنگين فرقم را کوباند. نگاه مات و بهت زده ام را به صورتش که بى هيچ تغييرى به خواب رفته بود دوختم، و همه سالهائى راکه با او بودم، در ذهنم راه افتادند. نمى دانستم ازکجا شروع کنم. صندلى را به کنار تختش کشاندم. دستهايش را محکم به سينه ام چسباندم. و نگهدارى اشک هايم را از دست دادم. اشک هاى بى صدايم را. نمى خواستم صدائى خلوتمان را بهم بزند. چقدر دلم مىخواست يکبارديگر درز چشمانش را بازکند. نيازداشتم فقط دو، سه کلمه با او صحبت کنم. فريا دخترم از درون گوشى که روى ميز گذاشته بودم توجهم را جلب کرد:

"...ماما ! ماما ! کجائى، چى شد؟ ..."

 گوشى را بر داشتم. امان نداد توضيح بدهم:

"...پنج دقيقه است گوشى را همينطور نگه داشته ام. قرار بود بابا را بيدارکنى و به من خبر بدهى کجا رفتى؟ چکار مى کردى؟..."

وقتى ساکت شد، گفتم:

 " دخترم! گمان نمى کنم بيدارشود. همان گونه که دلش ميخواست، بى سروصدا، رفته است. ما را تنها گذاشته است...."

" ماما دارى کتاب ميخوانى؟ "

 متوجه شدم که، بى احساس، بدون هيجان، و حتا عارى از بغض و گريه حرف زده ام، و تعجب دخترم را باعث شده ام.

" نه عزيزم، کتاب نمى خوانم، کتابى که ازش مى خواندم، بسته شده است. "

 گوشى را که زمين مى گذاشت گفت:

"....کارى نکن آمدم. "