وقتی غزال
رفت

برگی
از یک داستان(۳)
"همیشه وقتی
منتظر اتفاق
نیستی، سراغت
میآد."
روزهای خوش
ورودم به
اصفهان و خانه
تیمی جدید با
خبری هولناک پایان
یافت.
حسین
روزنامه به
دست با
ناراحتی وارد
شد. تنم لرزید:
".... درگیری
مسلحانه...
چهار خرابکار ...
پری آیتی و
عباس هوشمند
به اتفاق دو
خواهر با نام
سیمن و نسرین
پنجه شاهی.....کشته
شدند."
بهتم
زد. نه. این خبر
جدید نبود. میدانستم
دیر یا زود
این اتفاق میافتاد
ولی نمیخواستم
به آن فکر کنم.
همان موقع
خداحافظی از
غزال میدانستم
که آخرین
دیدار ماست.
حسین پرسید:
ـ" می شناسی
شون؟
در فکر بودم
"چرا، چطوری
ضربه
خوردند"..با صدای
بلند رو به
حسین گفتم:
ـ"هر کسی تا
حالا
با من بوده، کشته
شده!"
حسین سرش رو
کج کرد و با
لبخندی گفت:
ـ" یعنی من هم
کشته میشم؟"
با عصبانیت داد زدم:
ـ" حسین !! سر
این چیزها
شوخی نمیکنند."
ـ" ببخشید.
منظورم شوخی
نبود.
فقط میخواستم
بگم زندگی ما
همینه دیگه.
مگر تو انتظار
دیگهای
داری؟"
وقتی در
اصفهان بودم
فکر کردم، کاش
غزال و بقیه
هم تهران را
ترک میکردند.
شهر اصفهان
کاملا با
تهران تفاوت
داشت. در
تهران راه
رفتن در
خیابان هم
خطرناک شده بود.
برای کرایه هر
خانهای مدرک
میخواستند.
نام، آدرس،
کار و هزار تا
چیز دیگر.
شاید اگر مدتی
تهران را ترک
میکردیم و اوضاع
کمی آرام میشد،
میتوانستیم
دوباره به آنجا
برگردیم.
با افسوس
گفتم:
ـ"انتظار دارم
که کشته نشیم.
انتظار
زیادیه؟ "
حسین دستی به
سرش کشید و
گفت:
ـ" آرزوشو میتونی
بکنی ولی
انتظار
نداشته باش."
" انتظار نباید
داشته باشم.
ولی آخه
چرا؟"...
پرسیدم:
ـ" تو چیزی از
رفقا شنیدی.
چطوری لو
رفتند؟"
حسین شروع
کرد به توضیح
که گویا رفقا
به امکانی مراجعه
کرده بودند که
لو رفته بوده
و غزال نباید به
آنجا میرفته
و ... گوش
نمیدادم. چه
اهمیتی داشت
که ضربه از
کجا وارد شده.
فقط فکر میکردم
چرا غزال
تهران ماند؟
به
اطاق رفتم،
گوشهای کز
کرده و به سال
گذشته و
روزهای خوبی
که با او
داشتم بازگشتم.
........
اولین بار که
غزال را دیدم،
آخرهای سال ۵۴
بود. دو ماهی
بود که با
سازمان در ارتباط
بودم. روزی رابط
سازمانیام
با یک دختر
باریک اندام
سر قرار آمد و
گفت که از این
پس او رابط
توست. تا
آنروز فاطمه
ایزدی و نیره
محتشمی
رابطین من با
سازمان بودند.
غزال
قدش کمی بلندتر
از من بود و جثهای
باریکتر و
استخوانی تر
داشت. برقی که
از چشمان
درشتش بیرون
میزد از همان
لحظه اول نظرم
را جلب کرد.
نگاهش جذاب و
عمیق بود، چادری
به سر نداشت. تيپ
خودم لباس
پوشيده بود و
رفتارش
نشان میداد
که باید هم سن
وسال خودم
باشد.
پرسید جایی
را دارم که بتوانیم بنشینیم
و صحبت کنيم
گفتم با ماشین
هستم. خوشحال
شد. سوار فولکس
قراضهام
شدیم. او
خوشحال بود که
ماشین دارم و گفت
که از آن پس
هميشه با
ماشين سر
قرارش بروم.
ولی نمیگذاشت
که اطراف
خيابان
فردوسی و
دانشگاه و ...
رانندگی کنم.
میگفت برو
جنوب شهر. مرا
به کوچه های
تنگ و باريک هدایت
میکرد. او
حرف میزد و
من رانندگی میکردم.
برخی از صحبت
هاش را نمیفهمیدم،
چون کوچههای
جنوب شهر تنگ
بودند و من هم
چندان مهارتی در
رانندگی
نداشتم و
بیشتر توجهام
به خیابان بود.
رانندگی
دختری بیحجاب
در اين کوچهها
خیلی جلب توجه
میکرد، ولی او
میگفت که در
شمال شهر حتما
کسی او را
خواهد شناخت.
بالاخره هم
روزی آشنایی ما
را در خیابان
آذربایجان
دید. من مجبور
شدم همان شب
ماشین را
بفروشم..
از
کارهایی که در
دانشگاه میکردم،
میپرسید و
خودش داستانهای
با مزه دوران
دانشجوییاش را
تعریف میکرد.
به من کتابهایی
میداد که
چاپ سارمان
بود. ولی در
باره آنها نه
سوالی میکرد
و نه میپرسید
که خواندهام
یا نه. روزی
برایم شعری
آورد که خودش
سروده بود.
"مسعود
یولداش" بر
وزن آهنگی
ترکی بود.
خودش که میخواند
خیلی با سوز و
درد همراه
بود. من هم از
زندگی تیمی میپرسیدم
و اینکه در
روز چه
کارهایی میکنند.
برایم جالب و
هیجان انگیز
بود که بدانم
در خانههای
تیمی چه میگذرد.
واحدهای
درسیام را
بعدازظهرها
برداشتهبودم
و صبحها جزوههای
درسی یکی از
استادان را در
دانشگاه تایپ
میکردم.
حقوقش خوب
بود. درضمن
تلفنی داشت که
به غزال داده
بودم. او چند
بار به آنجا
زنگزده بود.
اردیبهشت
ماه بود که
روزی تلفن کرد
و گفت:
ـ"
بیا. همین
الان و
هرچه پول
داری هم همراه
بیاور."
از
لحن صدایش
فهمیدم که
موضوع جدی
است. "نکند که
زمان رفتن
رسیده باشد؟"
سر کار بهانهای
آوردم و فوری
از دانشگاه
خارج شدم.
قرارمان
خیابان
خورشید نزدیک
میدان ژاله بود.
ـ"تو
لو رفتهای.
هر لحظه ممکن
است سراغت
بیان. باید
مخفی بشی.
آمادهای؟"
چه
سوالی میکرد.
معلوم بود
جوابم چیست. مدتها
بود که به این
لحظه فکر کرده
بودم
ـ"
تلفن های ما
لو رفتهاند.
تلفن تو هم
توی آنها بوده."
نمیدانم
شوق داشتم یا دلهره.
هم خوشحال
بودم و هم دلم
شور میزد.
وقت نهار اصلا
اشتها نداشتم.
با غزال به
میدان فوزیه
رفتیم و چادری
برای من
خریدیم. به
حمام رفتیم و
آنرا با دست دوختیم.
بعد هم از
خیابانهای
بسیاری رد
شدیم. تاکسی
عوض کردیم و
از کوچههای
مختلفی
گذشتیم. هر
بار که فکر میکردم
اینبار
رسیدهایم،
باز غزال
تاکسی دیگری
میگرفت و به
منطقهای
دیگر میرفتیم.
نمیدانم حال
آنروز من خراب
بود یا اینکه
واقعا راهی
طولانی طیکردیم.
جایی در
خیابان شوش
بودیم که گفت.
ـ"
تلفن کن خانهتان
و بگو که با
پسری که دوست
داشتی به
انگلیس فرار
کردهای."
نگاهی
از روی تعجب
به او انداختم.
معنی اش را
خودش پیبرد.
در
خانهمان تلفن
نداشتیم. به
همسایهمان
زنگ زدم. با
لحنی معذرت
آمیز خواستم
تا مادرم را
صدا کنند.
هیچگاه از
تلفن همسایه
استفاده
نکرده بودم.
مادر با
نگرانی پای
تلفن آمد،
فهمیده بود که
باید اتفاقی
افتاده باشد.
ـ"
مامان ساواک
ریخته توی
دانشگاه
دنبال بچهها،
من ترسیدم و
دررفتم.
ممکنه خونه ما
هم بیان. چند
روزی خونه نمیآم
تا ببینم چی
میشه. دوباره
تلفن میکنم."
مادر
چیزی نگفت.
قیافهاش را
مجسم میکردم
که هم میداند
داستان از چه
قرار است و هم
اتفاقی را که افتاده
باور نمیکند.
دلم گرفت.
گوشی را
گذاشتم.
وقتی
بالاخره به
خانه رسیدیم.
شب شدهبود.
برق محله رفته
بود و من حتی
چلو پای خود
را نمیدیدم.
تنها دنبال
غزال میرفتم.
بالاخره
کلیدی به دری
انداخت و وارد
راهرویی شد.
باز کلیدی
انداخت و در
اتاقی را باز
کرد. فهمیدم
که تنها این
اتاق در اجاره
اوست.
در
را که باز
کرد، بوی هوای
چند روز مانده
در محیطی در
بسته، بوی
اتاق آفتاب
نخورده، بوی
میوههای
گندیده، بوی
کپک به مشامم
خورد. آنقدر
تاریک بود که
نمیتوانستم
فضای اتاق را
ببینم. غزال
شمعی پیدا کرد.
حتی بعد از
روشن کردن آن
هم چیزی نمیدیدم.
سفرهای از
گوشه اتاق جلو
کشید و باز
کرد. بوی کپک
به تندی به
دماغم خورد.
نمیدانم در
سفره غیر از
نان چه چیز
دیگری بود که
مرا
گریزان میکرد.
حالم بدبود.
در همه چیز
تنها جنبه
منفیاش را میدیدم.
محیط برایم
بیگانه و ترس
آور بود.
غزال
گفت حالا که
برق رفته بهتر
است بخوابیم.
میخواستم
بگویم: غزال
شمع را خاموش
نکن ولی زبان
در دهانم نچرخید.
نمیدانم
ساعت چند بود.
او همانطور با
همان لباسهایی
که به تن داشت
روی زمین دراز
کشید و چادر
را رویش
انداخت. هوا
گرم و چسبانک
بود. لباسها
به تنم چسبیده
بودند. دلم میخواست
دوش بگیرم، دلم
میخواست
لباسهایم را
دربیاورم. نیاز
داشتم به دستشویی
بروم ولی از
کوچکترین
حرکت اضافی
وحشت داشتم.
در خانه
خودمان تمرین
روی زمین
خوابیدن را
کرده بودم و
به آن آشنایی
داشتم ولی اینجا،
روی زمین
خوابیدن،
بدون متکا،
بدون تشک و با
همان
لباسهایی که
از صبح برتن
داشتم، برایم
قابل تصور
نبود...
دراز
کشیده بودم
ولی چشمانم
باز بود. هر
کار میکردم
نمیتوانستم
آنها را
ببندم. سیاهی
شب مانند چاهی
مرا به درون
خویش فرو میبرد.
ترس ناروشنی،
تمام وجودم را
گرفته بود.
تاریکی، محیط
ناآشنا،
فردای نا
روشن.
"کجا
آمده بودم؟"
تا قبل از
آمدنم همه چیز
مثل رویا بود.
پیوستن به چریکهای
قهرمان. ولی
واقعیت هیچ
شباهتی با
رویاهای من
نداشت. میدانستم
پا در راهی
گذاشتهام که
برگشتی در آن
نیست. "تصمیم
درستی گرفته بودم؟
ترک خانواده
کار درستی بود؟
رفتن با کسانی
که نمی شناختم
درست بود؟ فردا
چه در انتظارم
بود؟ از پس آن
بر میآمدم؟
جانمیزدم؟
آیا میتوانستم
هر لحظه با
خطر مواجهشوم؟
آیا میتوانستم
هر لحظه که
لازم شد، خود
را از بین ببرم؟
آیا.. آیا...آیا"
میدانستم
که راه برگشتی
وجود ندارد.
نمیخواستم
برگردم ولی
دلم میخواست
همان لحظه
تحمل پذیرتر شود.
کاش غزال
بیدار میماند
و با من کمی
حرف میزد.
کاش حالم را
میپرسید. کاش
این احساس مرا
میفهمید. کاش
این لحظه را
برایم تحمل
پذیرتر میکرد.
کاش..
ولی هیچکدام
از اینها
نبود. تنها
خودم به
تنهایی باید
این مشکل را
پشت سر میگذاشتم.
"این تاریکی
را تحمل کن، فردا
روشن خواهد
بود." این جمله
تمام امیدم بود.
حميد اشرف به
انوشيروان
لطفی گفته بود
که "چريک وقتی
مخفی میشود,
از زندگی
گذشته و
علائقش جدا میگردد.
محل این جدایی
زخم میشود.
وظيفه مسئول
آنست که در
التيام اين
زخم, چريک جديد
را ياری دهد و
نگذارد که
چرکين
گردد."
ولی
مسئول من
خوابیده بود...
نمیدانم
کی به خواب
رفتم. صبح که
بیدار شدم،
احساس بهتری
داشتم. حداقل
میتوانستم
اطرافم را
ببینم و با آن
عادت کنم. اطاقی
بود کوچک. در
گوشهای تشک و
لحاف ها روی
هم بودند. در
طرف دیگر صندوقخانه
کوچکی بود که
به جای
آشپزخانه استفاده
میشد. در
بالای اتاق
تافچهای بود
که با عکس حضرت محمد و
آینه و چراغ
نفتی تزئین
شدهبود. اتاق پنجرهای
بزرگ داشت که
به حیاط باز
میشد. جلو
پنجره حصیری
آویزان بود که
باعث می شد تنها
از درون اتاق
بتوان بیرون
آنرا نگاه
کرد.
توالت
در قسمت دیگر
حیاط بود و
برای استفاده
از آن باید
چادر سرمیکردم.
از شب گذشته
دستشویی
نرفته بودم و
حالا بشدت دل
درد داشتم. میبایستی
سر حوض صورت
میشستم. از
مسواک و آب
گرم و دوش و
ورزش صبحگاهی
و دیگر چیزها
خبری نبود.
معلوم بود که
خانه در منطقه
جنوب شهر است،
ولی کجا؟
آنقدر شب قبل
در فکرهای
خود غرق بودم
که نفهمیدم از
چه جاهایی رد شده
بودیم.
غزال
مرا برای خرید
نان و کره و
شیره فرستاد.
در آخرین لحظه
هم گفت، نفت
هم بگیرم. همه اینها
را باید با هم
تهیه میکردم
ولی نمیدانستم
چگونه. غزال
به زنبیل کنار
اتاق اشاره کرد.
اولین چیزی که
بعد از خروج
از خانه متوجه
شدم، تفاوت
چادر سرکردنم
با دیگران
بود. زنها
طوری چادر سر
کرده بودند که
دستها و زنبلهایشان
همه بیرون از
چادر بود.
فوری حالت
چادر را تغییر
دادم. حالا
گرفتن زنبیل
برایم راحتتر
شده بود.
اول رفتم
نانوایی، نان
خریدم. بعد هم
کاسهای را که
همراه آورده
بودم به بقال
دادم تا از کره
و شیره پر کند.
پیت نفت را هم
از نفت پر
کرده کنار
بقیه چیزها در
زنبل گذاشته
با احساس
موفقیت
از اولین
حرکتم به خانه
باز گشتم. وقتی زنبیل
را جلوی پای
غزال زمین گذاشتم،
متوجه شدم که
نفت از لبه
پیت لبپر زده
و تمام مواد
درون زنبیل را
نفتی کرده. از
دیدن این صحنه
احساس
موفقیتی که تا
چند لحظه قبل
داشتم بر باد
رفت... .
لازم
نبود به چشم
غره غزال
نگاه کنم،
خودم به
اندازه کافی
احساس خجالت
کردهبودم.
پیت را زمین
گذاشته و
زنبیل را پاک
کردم و برای
خرید دوباره
نان و کره راهی
مغازه شدم.
اولین حرکت،
ناموفق بود.
بعد
از صبحانه
غزال گفت که
میتوانم
برای خودم
مطالعه کنم.
خودش چیزهایی
روی کاغذ مینوشت
و مرا به حال
خود گذاشت.
نهار را به
ابتکارخود
کوکو
بادمجان درست
کردم که از آن
دل درد گرفتم. چرا؟
نمیدانم. مثل
اینکه به هر
کاری دست میزدم
خراب میشد.
حوصله مطالعه
هم نداشتم.
نمیتوانستم
ذهنم را
متمرکز کنم.
تمام روز غزال
با من کلمهای
حرف نزد. از
نهاری هم که
درست کردهبودم،
نخورد. نمیدانستم
از دستم دلخور
است یا مربوط
به خودش است.
حتماً از دستم
عصبانی بود.
روز اول همه
کارها را خراب
کرده بودم.
علتش همین
بود....
شب
موقع خواب به
نتایج اولین
روز مخفی شدنم
فکر میکردم و
آنرا چندان
درخشان نمییافتم.
احساس میکردم
واقعا دختری
خرده بورژوا
هستم که هیچ
کاری ازش
برنمیآمد.
ولی از طرف
دیگر آمادگی
خود را برای
یادگیری
اعلام کرده
بودم و این
خودش نشانه
خوبی بود.
مخفی شده بودم
تا همه اینها را یاد
بگیرم. غزال
اجازه نداشت
با من حرف
نزند و مرا
تنها بگذارد.
باید فردا از
او در باره
این طرز
برخوردش سوال
میکردم.
همین تصمیم به
من انرژی داد
تا شب را بهتر
بخوابم. بخصوص
که شب قبل هم خوب
نخوابیده
بودم. ..
صبح
روز بعد بهتر
شروع شد.
حداقل میدانستم
که صبح چه در
انتظارم است.
غزال مانند روز
قبل با من
حرفی نمیزد. تمام
انرژیام را
جمع کردم تا
بتوانم مستدل
با او صحبت کنم:
ـ"
تو چرا با من
حرف نمیزنی."
ـ"
مشغولم تو هم
باید یاد
بگیری و
خودت را
مشغول کنی."
ـ"یعنی
چی من خودم را
مشغول کنم. من
تازه وارد
سازمان شدم.
اصلا نمیدونم
که داستان از
چه قراره. مگر
تو نباید منو آموزش
بدی. من از کجا
بدونم کدام
کار مجاز و کدام
نیست؟"
غزال
مکثی کرد،
ـ"قرار
نیست من تورو
آموزشبدم. ما
اینجا
امکانات
آموزشی
نداریم. مگه
نمیبینی.
اینجا خانه
تکی است. نمیشه
اسلحه را باز
کرد و نشان
داد و نه
وسائل دیگر
رو. نه میشه
تمرین
تیراندازی
کرد. نه ورزشهای
مخصوص.. . تو
برای آموزش
باید به خانه تیمی
بری."
ـ"
درسته ولی مگه
آموزش تنها
یادگیری کار
با اسلحه است؟
تو میتونی به
من یاد بدی
چطوری توی این
خونه خودمو جا
بیاندازم. من
تا دیروز لحظهای
وقت آزاد
نداشتم. نمیشه
که حالا توی
این خونه از
صبح تا شب بیکار
بمانم."
غزال
در حرفم جملهای
نادرست پیدا
کرد و همان را
گرفت و گفت:
ـ"تو
باید یادبگیری
که پیش میآد
که بیکار بشی
و خودت برای
خودت کار درست
کنی. "
نمی
خواستم قبول
کنم. نمیتوانستم
باور کنم که
آدم کاملا بیکار
باشد
غزال
صدایش را بالا
برده بود و من
هم که هنوز از
قدرت مسئول در
زندگی چریکی
خبر نداشتم و
از کسی هم نمیخوردم،
صدایم را بالا
بردم و گفتم:
ـ"
خوب، بهم یاد
بده چطوری توی
این خونه خودم
را جا بیاندازم.
اینو که میتونی
یادم بدی؟ این
خودش کاریه
دیگه. "
غزال
که میدید از
دست من راه
فراری ندارد
مکثی کرد و
گفت:
ـ"نمیدونم
توی این خونه
چقدر میمونی.
ولی میتونی
امتحان کنی.
ببین جای
خواهر 14 ساله
من میتونی
خودتو جا
بزنی؟"
"خواهر
14 ساله؟"
واقعا که این
غزال هم
اعجوبهای
بود. میتوانست
حداقل بگوید
خواهر 16 ساله.
سنگی جلویم انداخته
بود که مطمئن
بود نمیتوانم
بردارم. او هم
مثل خودم سرتق
بود. این را گفت
و مطمئن از
اینکه روی
مرا کم کرده
رویش را
برگرداند و
مشغول کار
خودش شد. میفهمیدم
که میخواهد
از دستم خلاص
شود. باید
رویش را کم میکردم
و بهش نشان میدادم
با کی طرف است.
وقتش
بود که از
تمام تجربیات
بازیگریم در
تئاتر
استفاده کنم.
در تئاتر یاد
گرفته بودم که
هشتاد درصد
آنچه که سن را
نشان میدهد
حرکات و حرف
زدن است و
بیست درصد،
هیکل و قیافه.
جوانترها
سبکتر و راحتتر
وسریعتر حرکت
میکنند و مسن
ترها با آرامش
و تامل بیشتر،
درست همانطور
که فکر میکنند.
پس باید به
حرکات دختر 14
ساله باز میگشتم.
اولین کار
تغییر ظاهر
بود. موهایم
را بافتم و با
روبانی دو طرف
صورتم
انداختم.
هیکلم باریک
بود و به یک
دختر 14 ساله
درشت میخورد.
دختر همسایه
که فکر کنم
همین حدودها
سن داشت از من
هم درشتتر مینمود.
ظرفهای
نهار را نگهداشتم
تا هم زمان با
دختر همسایه
بر سر حوض برای
شستن آنها
بروم. همانطور
که ظرف میشستم
گفتم:
ـ"تو
هم مدرسهات
تعطیل شده؟"
ـ"
اوه
هنوز نه. تو
مگه کجا مدرسه
میری؟
ـ"
تو ورامین.
مال ما تعطیل
شده. خواهرم
منو آورده اینجا
چند روزی
پیشش. تو کلاس
چندمی؟"
ـ"
هشتم؟"
وقتش
بود. باید
کارتم را رو
میکردم. اگر
نمیگرفت
باید فکر
دیگری میکردم.
نباید فرصت شککردن
به حرفی را که
میزدم بهش میدادم.
خیلی با
اطمینان به
حرفی که میزدم
گفتم:
ـ"
منهم هشتومم.
تو چی کار میکنی
عصرها؟ حوصلت
سر نمیره؟"
دختر
همسایه لحظهای
هم در حرفی که
زده بودم شک
نکرد و گفت:
ـ"
مادرم خیاطی
یادم میده."
ـ"
او چه خوب.
مثلا چی میدوزی؟"....
سر
حرفهای ما باز
شده بود. ظرفها
را شستهبودیم
ولیحرفمان
تمام نمیشد.
دختر بچهها
میتوانند
چند ساعت بی
مکث با هم حرف
بزنند. بعد رفت
لباسی را که
دوخته بود
آورد و نشانم
داد. گفتم بده
تا پایینش را
من تو بزارم.
خیلی خوشحال شد.
از مدرسهاش
تعریف میکرد
و از دوستانش.
سعی میکردم
آن سالهای
کلاس هشتم را،
همان خواستها
و آرزوها را
بیادآورم تا
بتوانم بیشتر
با او همدردی
کنم. ..
مادرش
گفته بود بعد
از کلاس نهم
او را به کلاس خیاطی
میفرستد تا
خیاطی یاد
بگیرد و از من
میپرسید، من
چه میخواهم
بکنم. من
گفتم، میخواهم
دیپلم بگیرم...
در
حال صحبت با
دختر بودم که
مادرش هم وارد
حیاط شد و در
بحث خیاطی و آینده
دیپلم گرفتن
شرکت کرد،
ـ"
وا دختر دیپلم
می خواهد چه
کار. بعد از 9
کلاس باید
شوهر کنه."
فکر
کنم غزال از
پشت حصیر کارها
و حرکات مرا
دنبال میکرد
چرا که بعد از
مدتی وارد
حیاط شد و در
گفتگوی ما
شرکت کرد. در
میان صحبت
چشمکی هم به
من زد. احساس
رضایت را در نگاه
او خواندم و
خوشحال شدم.
از
فردا کارم در
آمده بود. با
همین دختر
همسایه
بعدازظهرها
طناب بازی میکردیم
و بخش ورزشی
روزم تکمیل میشد
و بعد هم از او
کمی دوختن یاد
گرفتم. گاهی
صدایم میکرد
تا با هم برای
خرید نان و
ماست برویم و
در طول راه
پسرهای محله
را نشانم
میداد و
تاکید میکرد،
ـ"
داداشم نفهمه
که بیچارم میکنه."
برادر
این دختر را
دو سه بار در
همان روزها دیده
بودم که با
لباس سربازی
از حیاط رد
شده بود. خواهرش
میگفت:
ـ"
خوبه که رفته
سربازی و فقط
آخر هفتهها
میآد. وگرنه
این تابستان
را به من حروم
میکرد.
اتفاق
جالب آن بود
که چند روز
بعد مادرش با
غزال در باره
اینکه چرا
خواهر شما
باید حتما دیپلم
بگیرد صحبت
کرده و گفته
بود، اگر یک
شوهر خوب پیدا
شود، شما نمیخواهید
او را شوهر
دهید؟ غزال
معتقد بود که
گلوی پسره پیش
من گیرکرده و
مادرش میخواسته
مزه زبان ما
را بچشد..
با
شیطنت به غزال
گفتم،
ـ"
ببین! من اگر
الان زن این
پسره بشم.
دیگر نیازی به
این همه توجیه
نداریم...."
بعد
دو تایی زدیم
زیر خنده.
رابطهام با
غزال از آن
سردی در آمده
بود. آن
گردگیری روز
اول نتیجه
داده بود.
روزی
غزال گفت
برویم با هم
دنبال خانه
بگردیم. شاید
خانه خوبی
پیدا کردیم.
در ضمن من یاد
میگرفتم که
کدام خانهها
برای کار تیمی
مناسبترند.
غزال در خانهها
را میزد و با
صمیمیت از
اتاق خالی میپرسید
و وقتی جواب
مثبتی میشنید
بسته به وضع
خانه و
صاحبخانه
داستانی جور
میکرد. هر
بار داستان
تازهای سرهم
میکرد. من
محو تماشای او
و تعریفها و
صحبتهایش میشدم
و تمام این
حرکات و حرفها
را در ذهن ضبط
میکردم و میکوشیدم
خود را جای او
قرار داده و
داستان مناسبتتری
بسازم. غزال
معتقد بود:
"
هرچی به آدم
ها بگی باور
میکنند، فقط
باید محکم
گفت. باید
خودت اول باور
داشتهباشی.
اگر کمی مردد
باشی، طرف
مقابل هم این
تردید را حس
میکند."
در
خیلی از موارد
غزال نقش مادر
من را بازی میکرد.
با آنکه ما
تقریبا همسن
بودیم، هیچکس
شک نمیکرد.
دلم
میخواست تا
کارم را هرچه
زودتر شروع
کنم.
خانه
مناسب برای
کار تیمی خانهای
بود که خانههای
دیگری به در
آن مشرف
نباشد، کوچههایی
خوب بودند که
زنهای
همسایه در
موقع ورود و
خروج کنترلی
بر در آن
نداشته باشند.
البته همه
اینها در
بهترین حالت
بود. خیلی وقتها
کار دیگری نمیشد
کرد و رفقا
مجبور میشدند
همان خانه بد
را اجاره
کنند. نقش زن
خانه در طبیعی
جلوه دادن
خانه تیمی و
ایجاد فضای
امن برای کار
تیمی اهمیت
فوق العادهای
داشت تا حدی
که جان
رفقا به آن
بستگی پیدا میکرد.
او
یادم داد که
علامت سلامتی
چیست و چگونه
آنرا میزنند.
علامت سلامتی
برای یثربی
بود که به آن خانه
رفت و آمد میکرد.
با گچی روی
دیواری که از
دور امکان
کنترل آن بود،
علامتی میگذاشتیم
که مربوط به
همان روز بود.
در بالای این
علامت روز را
می نوشتیم و
در زیرش ساعت
را. این علامت
را در روز 2 بار
تکرار
میکردیم.
اینها رمزهایی
بودند میان
رفقا. معنیاش
آن بود که تا
آن ساعت خانه
امن بوده و او
میتواند
بدون مشکل به
خانه بیاید.
اگر علامت
نبود، او به
خانه مراجعت
نمیکرد.
روزی
غزال کمربندش
را باز کرد و
نشانم داد. برایم
جالب بود که
چگونه
چریکها
آن کمر بند
را با آن همه
محتویات به
کمرشان میبندند
و کسی آنرا
نمیبیند.
کمربند شامل
یک سلاح کمری،
یک خشاب اضافی،
یک و یا گاهی
دو نارنجک، یک
کیف کمری شامل
مقداری پول،
شناسنامه،
گواهینامه و
یک آمپول
اضافی سیانور
بود. برخی
رفقا کاردی هم
داشتند ولی نه
همه. این کمر
بند را هر رفیقی
خودش میدوخت.
وسائل دوختن
ما